بىچيز باشند ، زيرا كه خدا را ناخوش مىآيد و همچنين از فردا بىخبريم ، شايد فردا هم معيوب و هم بىچيز بشويم و ديگرى بر ما بخندد .
پنجم : رحم كردن بر « پريشان » و كسانى كه از « عزت » به « ذلت » افتادند .
ششم : خرسند « 1 » بودن به « قسمت » خود و زياد نخواستن ، زيرا كه زياد خواستن ، صفتى كه به هيچچيز راضى نمىشويم . همهء زمين را بدهند ، به طمع آسمان مىافتيم .
هفتم : نياراستن « بدن » و آراستن « روح » ، زيرا كه بدن به منزلهء « جامه » است و هميشه نخواهد بود و « جان » هميشه هست .
هشتم : سعى كردن در كسب « هنر » ، زيرا كه بىهنر بودن ، مادر همهء بدىها است و از او چيزى بد ، از قبيل « دزدى » و « پنهان شدن » و « انزوا » توليد مىشود .
نهم : در ابتداى هركار « خدا » را بهخاطر آوردن ، زيرا كه « خدا » خوب است [ و ] به ياد او همهء كارها خوب مىشود .
دهم : هرچه امروز بايد كرد ، به فردا نينداختن ؛ چرا كه فردا كار ديگر براى خود دارد ؛ و ديگر اينكه تو وكيل دقيقهء آينده نمىتوانى بشوى ، كه هستى يا نيستى .
يازدهم : با خلق خدا « حرمت » كردن ، اما نه بر طريق « حيله » .
دوازدهم : امين بودن ، كه امانت گنجى است بىقيمت ، و تمامشدنى نيست .
سيزدهم : « راستى » ، كه « راستى » سبب « آرامش » مىشود ؛ و مىزايد از راستى ، نيكوكارى .
چهاردهم : كم خوردن . از اين حاصل مىشود « سلامتى بدن » و « روشنى عقل » .
پانزدهم : دروغ نگفتن ، به « دروغ » مىتوان « خلق » را فريب داد ، اما خدا را نمىتوان فريب داد ، هيچوقت .
شانزدهم : در « اكل » و « شرب » طريقهء « حكمت » را از دست ندادن ، كه غذا را براى نگاه داشتن ما آفريدند ، نه ما را براى نگاه داشتن غذا .
هفدهم : نيازردن « خدمتكار » و « زيردست » ، و به آنها به علم بودن . هم « خدمتكار » بهتر تربيت مىشود و هم خدا با تو به « حلم » خواهد بود .
و اين « نصايح » ، از روى انصاف ، هريك سزاوار « 2 » شرح و بسطى است .
و در بناها ، كه قاعدهء آنها « عام » است ، غالب « ارباب مكنت » اقدام كردهاند ، چنان
هامش
( 1 ) . در اصل : خورسند
( 2 ) . در اصل : سزاوا