[ مصراع ]
تا چه « كفران » در وجود آمد ، كه كيفر اين بريم .
وقتى بنده را با يكى از پيران اينها صحبت اتفاق افتاد ، و من ضعف حال و پريشانى ايشان را به عادات و تبدلات روزگار نسبت مىدادم ، گفت : اهل « انصاف » ما كه بر عمل « اسلاف » ما واقعند ، مترصد مكافاتى از اين سختترند .
« كلّ شىء تجاوز عن حدّه انقلب الى ضدّه » .
روزگارى دراز به « تعدى » معتاد بوديم و چون آتش اطراف خود [ را ] مىسوختيم . « حرقت » « 1 » ما « سرقت مال » و « خرفت » آشيانهاى خلق بود و ابقا بر احدى نمىكرديم [ و ] غالبا « عقلاى قوم » در زنجير مجانين ما گرفتار بودند .
نظم
امور يضحك السّفهاء منها * و يبكى عن « 2 » عواقبها اللّبيب
و ذخيرهء سال « بيچارگان » ، كه به زحمت براى عيال خود مىاندوختند ، علوفهء يكشبهء « دواب » ما بود .
نظم
كردى تو به من آنچه مرا بود سزاوار * من هيچ نكردم ، كه سزاوار تو باشد
طايفهء « روسيه » را در اين عهود با قدرت تلافى و امكان پاداش « 3 » نديدهام ، كه خود درصدد مكافات عمل ما برآيند .
[ مصراع ]
باش تا دستش ببندد روزگار .
چنانچه مىبينيد و شنيدهايد ، در اين نزديكى ينرالى « 4 » از دولت به هر « ولايت » مأمور شد به انتخاب « سالدات » « 5 » اهالى ، هرجا كه سكنه « تتر » داشت ، خاصه اين ولايت خود عارض شدند كه هرگاه به « تتر » تكليف « نوكرى » بشود ، امر « معيشت » ما به كلّى « معوّق » است ؛ چه اينها همه « زارع » اند و در « فلاحت » و « دهقانى » و « چوپانى » كسب دارند .
پير و جوان و اعلى و ادنى « تتر » به اين كارها معيشت مىگذرانند [ و ] از آداب « نوكرى » و « سوارى » وحشت دارند ؛ و به اين سبب از نوكرى معاف شدند .
هامش
( 1 ) . سوختگى ، سوزانيدن ، سوختن .
( 2 ) . در اصل : عنعن
( 3 ) . در اصل : پاداشت
( 4 ) . ژنرالى .
( 5 ) . سرباز .