خان نايب تفنگدار سركارى است . فردا صبح ، بيا اينجا ، من ملك و محصول را به تصرف بدهم . »
وقتىكه اكبر خان رفت ، اين حيدر قلى خان پسر بزرگ محمود خان را ديدم [ كه ] مردى است قريب [ به ] 50 سال دارد . ريشسفيد ، موى ابرو و مژگان سفيد و خودش هم مثل برف مىماند . ديدنش تماشا دارد . اين سفيدى موى و روى ، مادرزادى است .
روز ، چشمش درست بينا نيست ، بر خلاف شب تار ، بيناست .
سهشنبه ، 13 ربيع الاول [ 1300 ه . ق . ]
صبح كه از خواب برخاستم « 1 » ، اكبر خان پسر سليم خان آمد و خيالم بر اين شد كه الان ملك و محصول را به تصرف بدهم ، كه صغار محمود خان روى دست و پاى من افتادند ، به التماس و عجز .
بعد ، نوروز خان گفت :
« اين خواهش آخر من است از شما . همينقدر مهلت بدهيد [ كه ] الان اين صغار تلگرافى به توسط حضرت مستطاب اشرف و الا ، آقاى اعتضاد السلطنه - روحى فداه - به خاك پاى مبارك حضرت اقدس مستطاب اشرف و الا - روحنا فداه - بكنند .
اگر جواب آمد ، كه ملك و محصول را نگيريد ، كه بسيار خوب ؛ و الا نرسيدن جواب تا فردا ظهر ، اوّل من سوار شده ، از جلو مىروم ؛ زيراكه من اينجا بمانم و شما بخواهيد ملك [ را ] بگيريد [ و ] به تصرف سليم خان بدهيد ، همشيرهام با جميع اين صغار ، روى دست و پاى من مىافتند ، اسباب دردسر و مخمصه براى من خواهد بود .
بعد از اينكه فردا بعد از ظهر از قراچال رفتم ، شما ملك را بگيريد [ و ] به تصرف سليم خان داده ، از عقب بياييد [ و ] به من برسيد . »
اين خواهش نوروز خان را قبول كردم [ و ] تا فردا ظهر به آنها مهلت دادم . فورى صغار به توسط حضرت مستطاب اشرف و الا ، آقاى اعتضاد السلطنه - روحى فداه - تلگرافى به خاك پاى مبارك كردند .
به اكبر خان گفتم :
« برو ملا سراب بمان ، تا فردا ظهر ببينم جواب تلگراف چه مىرسد . فردا عصر بيا .
اگر جواب موافق خواهش صغار نرسيد ، ديگر بدون سئوال و جواب ، ملك و
هامش
( 1 ) . در اصل : برخواستم