سليم خان در جواب گفت :
« شما ملك و محصول را به تصرف من بدهيد و 120 تومان هم با اسب حاضر [ است ] ، بگيريد [ و ] برويد [ به ] تبريز . وقتى آنها رفتند ، حكم آوردند كه اين ملك بايد برگردد ، خواهند گرفت . »
من به سليم خان گفتم :
« نمىشود غير دستخط مبارك تلگرافى رفتار كرد . من در يك صورت ملك را مىگيرم ، به تصرف شما مىدهم . چون در رقم مبارك ذكر شده است كه به اطلاع جناب حاجى قاضى سيف العلماء اين عمل صورت بگيرد ، فردا به اتفاق يكديگر مىرويم در بناب ، خدمت جناب معزى اليه ، رقم و دستخط مبارك را به او مىدهم ، زيارت كند ، اگر نوشت كه بگيرم ، آنوقت ملك را به تصرف شما مىدهم و اسب و پول را هم از شما نمىگيرم ، زيراكه من مىدانم اين « مبايعه » صحيح نيست . در تبريز پس از رسيدگى برمىگردد ، آنوقت من در حضور مبارك اقدس مستطاب اشرف و الا - روحنا فداه - متّهم و بدنام مىشوم . »
سليم خان قبول نمود .
من هم هنگام غروب بود كه از ملاسراب سوار شده ، آمدم به قراچال . شب را در قراچال بودم .
جمعه ، 16 ربيع الاول [ 1300 ه . ق . ]
صبح به نوروز خان گفتم :
« من مىروم بناب ، منزل جناب حاجى قاضى سيف العلماء ، امشب را [ در ] آنجا خواهم بود . فردا شما هم از آنجا حركت كرده ، بياييد . در عجبشير باشيد تا من به شما برسم ، كه به اتفاق روانهء تبريز شويم . »
قبول نمود .
حسين قلى خان سرهنگ را فرستادم به ملاسراب ، نزد سليم خان ، كه من الان مىروم به بناب ، منزل جناب حاجى قاضى سيف العلماء . شما هم موافق قرارداد ديروز ، در بناب حاضر شويد .
حسين قلى خان از آنطرف رقت به ملاسراب من هم از قراچال سوار شده ، براى منزل جناب حاجى قاضى .
از قراچال تا بناب قريب [ به ] 4 فرسنگ مىشود .