وقت غروب بود كه حسين قلى خان سرهنگ هم آمد .
امروز تا غروب ، منتظر جواب تلگراف شديم ، نرسيد . به واسطهء نرسيدن جواب تلگراف ، عزمم جزم شد كه فردا سوار شده ، بروم [ و ] ملك و محصول را به تصرف سليم خان بدهم .
جمعه ، 9 ربيع الاول [ 1300 ه . ق . ]
صبح كه از خواب برخاستم « 1 » ، قرار بر اين شد كه از اينجا نوروز خان برود [ به ] قريه چبلوجه و بنده هم بروم آغچه مسجد ، سليم خان را ببينم و از آنجا براى غروب بيايم [ به ] چبلوجه .
2 ساعت از روز گذشته ، از قريه چيچكلو ، حسين قلى خان سرهنگ را به همراه خود برداشته ، رفتم [ به ] منزل سليم خان .
مشار اليه گفت :
« جواب تلگراف كه نرسيد . ديگر راه عذرى براى نوروز خان و رضا قلى خان نيست .
حالا ديگر شما ملك را با محصول ، بايد به تصرف بدهيد . »
به سليم خان گفتم :
« امشب را بنده مىروم به قريه چبلوجه . نوروز خان هم آنجا است . فردا صبح ، از چبلوجه خواهم رفت به قريه قراچال . پسفردا ، يا خودت ، يا پسرت بيايد قراچال ، ملك و محصول را به تصرف بدهم . »
سليم خان گفت :
« بسيار خوب . »
بعد از آن ، بنده به سليم خان گفتم :
« چون حسين قلى خان سرهنگ طرف اعتماد و اعتقاد شماست و طرف شما را انكار نمىكند ، به طرف ديگران بچسبد ، او را از جانب خودتان وكيل نموده ، همراه كنيد ؛ بلكه تا پسفردا كه اكبر خان بيايد [ به ] قراچال ، من اين عمل را بتوانم بهطور اصلاح بگذرانم ، كه حق صغار هم پايمال نشود . »
سليم خان گفت :
« چه عيب دارد ؟ »
حسين قلى خان سرهنگ را از جانب خود وكيل كرده ، همراه بنده كرد .
هامش
( 1 ) . در اصل : برخواستم