دوشنبه ، 12 ربيع الاول [ 1300 ه . ق . ]
2 ساعت از روز گذشته ، اكبر خان پسر سليم خان آمد [ به ] قراچال و گفت : پدرم مرا نزد شما فرستاده ، كه ملك و محصول را به تصرف بدهيد .
من در حضور اكبر خان با نوروز خان و رضا قلى خان گفتگو كردم .
گفتم :
« اين حسين قلى خان سرهنگ را سليم خان وكيل كرده ، بلكه با شماها عمل را بهطور اصلاح بگذرانم . »
نوروز خان گفت :
« اين محمود خان پدر صغار ، وقتىكه مرد ، قريب [ به ] پنج شش هزار تومان « ملك » و « اثاث الدار » داشت . جميعش را حيدر قلى خان ، پسر بزرگش ، هرزگى كرده ، تمام كرد [ و ] هيچ ملاحظهء برادرها و خواهرهاى كوچك زيردست خود را نكرد .
چيزى ديگر كه براى اين صغار بيچاره باقى مانده ، كه در عرض سال محصول او را « مخارج » مىكنند ، همين يك دانگ و نيم قراچال و دو دانگ اسماعيلآباد است ، كه سليم خان خريده [ و ] ديگر هيچ ندارند .
اين را هم حيدر قلى خان بىمروّت رفته به سليم خان فروخته ، و سليم خان هم محض عداوت به من ، كه خواهرم [ در ] اينجا منزل دارد ، اين ملك را خريده [ است ] . اگر بناى « غرض » و « عداوت » نبود ، چرا بايد سليم خان ملك صغار را بگيرد . ملك فراوان است . جاى ديگر بخرد .
چطور مىشود اصلاح كرد ؟
حيدر قلى خان خودش حيات دارد . سليم خان برود پول خود را از مشار اليه بگيرد ، چه دخلى به عالم صغار دارد ؟ »
بعد ، رضا قلى خان گفت :
« من منتقلنامهء معتبر در دست دارم [ كه ] يك سهم پسروارى يك دانگ [ و ] نيم قراچال به من منتقل شده [ است ] . تاريخش ، دو سه سال قبل از اين تاريخ مبايعه سليم خان است [ و ] به هيچوجه سليم خان حقّى ندارد . »
گفتگو زياد شد .
ديدم محال است كه اين عمل به اصلاح بگذرد ، به اكبر خان پسر سليم خان گفتم :
« حالا وقت دير است . برو به قريه ملا سراب ، كه نيم فرسنگى قراچال و ده مهدى قلى