[ بناب ]
3 ساعت به غروب مانده ، وارد بناب ، منزل جناب حاجى قاضى سيف العلماء شدم .
بعد از ساعتى ، با حاجى قاضى صحبت كرديم از جنگ اكراد و احاطه كردن دور بناب را از او جويا شدم . آنچه زحماتى كه در جنگ كشيده بود و هرروز آذوقه « 1 » براى اردو مىبرده و مردم بناب را دلدارى داده ، جميعا را از اول تا آخر براى بنده منتقل كرد ، كه در حقيقت كتابى مىشود [ و ] در روزنامه نمىشود نوشت .
فى الواقع ، در آن جنگ اكراد خيلى زحمت كشيده است .
وقت غروب بود كه اكبر خان پسر سليم خان آمد [ و ] گفت :
« پدرم درد كمر كرده بود ، نمىتوانست سوار شود . مرا فرستاده ، كه اگر جناب حاجى قاضى سيف العلماء صريح نوشتند ، به همراه شما بيايم ملك و محصول را به تصرف بگيرم . »
نيم ساعت از شب گذشته بود ، كه جناب سيف العلماء گفت :
« چون امشب ، شب مولود حضرت خاتم انبيا محمد مصطفى - صلى اللّه عليه و آله - است . سپردم بازارها را چراغان كردهاند . بايد خودم بروم توى بازار ، سركشى و گردش بكنم ؛ مبادا يك نفر از اراذل « 2 » و اوباش ، مغشوش كارى بكند . »
جناب سيف العلماء رفت به گردش بازار . سه ساعت از شب گذشته ، مراجعت فرمودند .
چون وقتىكه وارد بناب شدم ، از توى بازار گذشتم ، خيلى بازار « منقح » و « خوبى » ديدم .
بناب خيلى بزرگ به نظرم آمد . در حقيقت شهرى است .
از حاجى قاضى سيف العلماء پرسيدم كه :
« بناب چقدر جمعيت دارد ؟ »
فرمودند :
« 000 ، 200 نفر ، بلكه متجاوز ، جمعيت بناب مىشود . »
بعد از صرف شام ، قدرى صحبت از حكومت مراغه شد . جناب حاجى قاضى زياد اظهار رضامندى از ميرزا ابو القاسم خان حاكم مراغه كرد [ و ] گفت :
« اين نايب الحكومه هم كه از جناب حاكم مراغه در بناب هست ، خيلى خوب رفتار
هامش
( 1 ) . در اصل : آذوغه
( 2 ) . در اصل : ارازل