تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سفرنامه هاى خطى فارسى ( فارسى ) — صفحة 624

مساهمون:

ص٦٢٤
« نمك‌لان » . هم به سمت اين قريه ، به قرب پنج شش فرسنگ « درخت بلوط » بسيار دارد ، كه آن درختان در سالى 7 ثمر مىدهند از « مازو » و غيره . آخرين بار او « سنگ منجمد » است و درخت « بلوط » در جنگل « لرستان » بسيار است ؛ بلكه از 10 منزل كه وسعت اين ملك بيشتر است ، اكثر و اقلب « 1 » زمين آن و كوهساران وى « جنگل » است و جمله « بلوط » . كثرت مخلوق آن‌قدر هست ، كه اگر تعداد آن را يكى خواهد به اين عرض چيزى دست‌گيريش گردد ، كه جمله « بلوط » اين درختان را چنان برند و خورند ، كه گاه باشد 3 من يك ريال در ميان خود به « خريد » و « 2 » « فروخت » رسد ، در 4 من و 5 من ، كه پيوسته اوقات ، متاع بازارشان هست . دور نيست كه اگر اين حيوانات شهرى را به عنف « 3 » خواهند اين ميوه غيرمأكول را خورانند ، خورد . باوجود اين احوال ، بعضى از اين جماعت را فراستى است ، كه ارباب « كياست » در آن حيران مانند « 4 » ؛ چنان‌كه احدى از ايشان به تمناى اجابت مسئلت خود روزى به خانهء مقرب الخاقان ، « ميرزا محمد » درآمده ، تعارف لرانه را بهانه كرده و به اين دست‌آويز ، به عزم دست‌بوسى ميرزاى سابق الذكر ، پاى در مجمع نهاده ، پس از دست‌بوسى و مراجعت از مجلس ، با يكى از كسان خود گفت : « بوى ميت از ميرزا آيد . » پس از هفته [ اى ] مزاج « ميرزا » از صحت منحرف و بعد از 18 روز در بستر بيمارى عمرش سپرى شد . و از اين قبيل ، بسيار ديده شده [ است ] . اين قوم چون « نبات » ، بلكه شيرين‌تر از آن خورند . سبحان الله مالك الملك . ولات « 5 » سابق ، يا از « عدم سليقه » يا از « بيم شهرت » ، چندان در پى آبادى اين ملك نبودند ؛ بلكه به « خرابى » [ آن ] مايل بودند و به « گمنامى » اين بلد . چون نامى از « والىها » رفت ، بهتر آن‌كه اسامى آنها [ را ] كه به چند پشت حاكم اين ملك بودند ، ياد كنم : [ 1 ] « شاه‌وردى محمدى » ، كه پيش در « لرستان » استيلا داشت [ و ] از تخمهء « 6 » « بنى عباس » بوده ، چنان‌كه ياد مىكنيم .
هامش
( 1 ) . در اصل : اقلب ( 2 ) . ش ، ب : و ندارد . ( 3 ) . زور ، اجبار . ( 4 ) . ب : حيرانند ( 5 ) . واليان ، حكام . ( 6 ) . خاندان .