تذكار و تكرار احوالى به گلستان فصاحت گويا نكرده ، و همان بهياد دارم كه مدتى است كه نه « خامه » « 1 » به دست گرفتهام و نه « نامه » به كف ؛ نه سطرى در « تعريف » نوشتهام ، نه « فرد » « 2 » ى در « تخفيف » گفتهام ؛ نه « قدح » « 3 » فرستادم ، نه « مدح » .
آرى ،
مصرع
آب و خاك هرزمين را اقتضاى ديگر است .
مصرع
گرم تو يار شوى ، من ز نو « جوان » گردم .
در گلستان ، ياد گل و در مسجد توكل ، در « لرستان » ، حكايت « معرفت » و « دانش » ، داستان « پنبه » و « آتش » است ، تا ببينم حديث « قتل » و « غارت » ، تا شنوم ، داد و شكايت . سجدات شكرشان ، صدمات عظيم است ، رحمات بىزحماتشان غضبات « 4 » جسيم . الحمد للّه على كل حال . مكالمات فرزانهشان ، عقوبات ديوانه است . مستدعيات گدايانهشان ، تحكمات شاهانه .
مصرع « 5 »
راست گويند كه بىعقل بود صحرائى .
بس است آنچه در « فطرت » و « جودت » « 6 » آن قوم است كه اعظم « حسنات » است « 7 » و اكبر تفضلّات « رشادت » و « سخاوت » ، اگر رسم « موالات » يا طريق « مواسات » شان نبود ، غم نيست .
مصرع
تكليف ادب دور است از مردم صحرائى .
بيان « 8 » اين برائت استهلال « 9 » ، از براى آن بود كه چون ديرى است از سياق تصنيف و تأليف عارى ، و از آنچه حاصلم بود ، متوارى . اگر « سهوى » يا « خطايى » در اين وقايع « 10 » به نظر آيد ، چشم عفو پوشند . خوفا للتطويل « 11 » ، از هر « 12 » احوالى به ايجاز « 13 »
هامش
( 1 ) . خامه( Xame )، قلم .
( 2 ) . فرد( fard )، فقط يك بيت ، دو مصراع .
( 3 ) . قدح( qadh )، عيبجويى ، سرزنش .
( 4 ) . م ، ش : غصبات
( 5 ) . م : مصرع ندارد .
( 6 ) . جودت( Jowdat )، نيكويى ، خوبى .
( 7 ) . ب ، ش : است ندارد .
( 8 ) . ش : وحال
( 9 ) . برائت ( براعت ) استهلال ، صنعتى است ادبى و آن آغاز كردن منحنى است به طرزى كه كاملا مناسب با مقصود باشد و خوش افتد .
( 10 ) . ب : در اين وقايع ندارد .