تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سفرنامه هاى خطى فارسى ( فارسى ) — صفحة 396

مساهمون:

ص٣٩٦
در مسجد پشت‌سر نماز مىخواندم ، [ كه ] يكى نفر از اين آقايان [ به ] آن‌جا رسيده ، قدرى صحبت كرده ، ساعت 3 به منزل آمدم . ساعت 4 شام خورده ، خوابيدم .

روز پنج‌شنبه ، 13 [ محرم 1330 ه . ق . ]

ساعت 11 برخاسته « 1 » ، محتاج به حمام بودم . لباس هم نداشتم . ناچار زيرشلوار را خودم شستم و رفتم به حمام . تا اين كارها را كردم ، وقت [ گذشت ] . همين‌قدر خودم را به خانه رسانيده ، نافله مسجد خواندم ، كه اذان صبح گفته شد . نماز خوانده ، ساعت 2 از دسته [ گذشته ] رفتم به خانه « حاجى دبير الدوله » . « 2 » ساعت 4 آمده ، به حرم مشرف شدم . به منزل كه آمدم ، گفتند « آقا ميرزا ابراهيم » تشريف آورده بودند . رفتم به خانه ايشان [ و ] مدتى آن‌جا بودم . نزديك ظهر به منزل آمدم . 2 ماهى براى ما هديه آورده بودند . آقايان هم جمع بودند . يكى از آنها ، يك قطعه او را خورد كرده ، سرخ كردند و با غذا خورديم . بسيار ماهى ممتازى بود . بعد از غذا ، ترتيب حركت آقاى « مصطفى خان » را به « كرمان » [ داده ] ، قدرى صحبت كرده ، ساعت 2 به غروب [ مانده ] رفتم صحن . آقايان مشغول نطق بودند . آن‌جا ايستاده و بعد خدمت « آقا شيخ على شيخ العراقين » نشسته ، لازمه خيرخواهى مسلمانان را به عمل آورده ، آن‌چه مىدانستم ، گفتم . نيم ساعت به غروب [ مانده ] ، رفتم به « حرم مطهر » . شب جمعه بود . به وكالت خانم « مفرح السلطنه » دعاى كميل خوانده ، زيارت جامعه خوانده ، ساعت 2 به خانهء « آخوند شيخ عبد الله مازندرانى » رفته ، كرمانشاهانىها هم آن‌جا جمع بودند . قدرى صحبت كرده ، به منزل آمده ، ساعت 4 غذا خورده ، ساعت 5 خوابيديم .

روز جمعه ، 14 [ محرم 1330 ه . ق . ]

ساعت 12 برخاسته « 3 » ، به « حرم مطهر » مشرف شده ، اول آفتاب به منزل آمده ، از منزل به خانهء « آقا ميرزا مهدى » پسر « آخوند » رفته ، مدتى با ايشان صحبت كرده ، از آن‌جا به حمام رفته ، غسل جمعه نموده ، براى اول ظهر بيرون آمده ، به حرم مشرف شده ، به منزل آمده ، غذائى خورده ، قدرى راحت كرده ؛ عصر ، يك ساعت به غروب
هامش
( 1 ) . در اصل : برخواسته ( 2 ) . حاجى محمد تقى دبير الدوله ، فرزند ميرزا مصطفى وكيل لشكر كه در سال 1298 ه . ق . لقب وكيل لشكر يافت . ( شرح‌حال رجال ايران ، 5 / 220 ) . ( 3 ) . در اصل : برخواسته
سفرنامه هاى خطى فارسى ( فارسى ) — صفحة 396 | هارون وهومن