روز دوشنبه ، پنجم [ ذى حجه 1329 ه . ق . ]
ساعت 11 از خواب برخاسته « 1 » ، چون وقت گذشته و حرم را عربها متصرف شده بودند ، در منزل مشغول نماز شدم ، و بعد از انجام نماز و دعا و چاى ، به اتفاق آقايان ، به ديدن پسر جناب « آقا سيد محمد آقاى قراباغى » ، كه با « حاجى غلام رضاى تاجر » آمده بودند ، رفتيم .
نزديك [ ظهر ] مراجعت كرده ، آدم « عضد السلطان » آمد [ و ] مرا به اصرار برده ، رفتيم ناهار را [ در ] آنجا صرف كرده ، ساعت 3 به غروب [ مانده ] ، آمدم منزل ؛ نماز خوانده ، « حاجى غلام رضا » و آقايان آمدند .
مدتى با ايشان به صحبت مشغول شده ، نيم ساعت به غروب تجديد وضو كرده ، به « حرم مطهر » مشرف شده ، ساعت 3 به منزل آمدم . الحمد للّه ربّ العالمين و صلّى اللّه على محمّد و إله الطاهرين .
يقين دارم خانم « مفرح السلطنه » اگر اينجا بود و اين وكالت مرا از خودشان مىديدند ، از صميم قلب از من راضى مىشدند ، و اگر خداى نخواسته از اعمال من ملالتى در خاطرشان باشد ، عفو مىكردند .
حق اين است كه « مفرح السلطنه » بر من ذىحق است و من هيچ قسم حق او را ادا نمىتوانستم ، مگر به همين وكالت كه كردم .
امشب تشخيص ملائى كه در پشت سر نماز مىخواند و چند نفر مريد هم دارد كه دنبال او نماز مىخوانند ، بعد از نماز آمد ، شانهء مرا حركت داد و گفت : شما اهل كجا هستيد ؟ و نظر طولانى به صورت من كرد . گفتم : اهل تهران ، ليكن اين استعلام شما براى چيست ؟
گفت : در ميان اين مردم ، ديدم شما نماز صبح مىخوانيد ، خواستم بشناسم .
گفتم : چه بسيار ما مسلمانها بدبخت هستيم ، كه نماز من لايق تمجيد شده است و چطور فراموش كردهاند آداب زيارت و نماز را . »
بارى ، در زيارت امشب ، كه خيلى دلچسب خودم بود ، خانم « مفرح السلطنه » شريك بودند .
گوسفند خيلى ممتاز هم امروز به 4 تومان و نيم براى « اضحيه » . . . « 2 » تقديم « حضرت امام زمان » - عجل الله تعالى فرجه - خريدم و حاضر است كه ان شاء الله تقديم شود .
هامش
( 1 ) . در اصل : برخواسته
( 2 ) . يك كلمه ناخوانا .