منزل « محمد تقى خان » ديدم . سلام و عليكى نموده ، گفتند : آقازادهء « آقا سيد قاسم » بالا هستند . براى احترام ايشان ، رفتم بالا . « آقا سيد احمد » را گفتم تحقيق نمايد كه « كارپرداز » منزل است يا نه .
« آقا سيد احمد » رفت ، و ما رفتيم بالاخانه ؛ سيگارى در خدمت « آقازاده » صرف [ شد ] . ايشان تشريف بردند و ما قليان ديگرى كشيديم . معذلك « آقا سيد احمد » نيامد .
برخاستيم . وسط بازار « سيّد » رسيد . گفتم : « چرا اينهمه ما را منتظر و معطّل گذاشتيد ؟ » گفت : « در كفشدارى ، يكى از خدّام گفت يك نفر زن از ايران آمده [ و ] احوال تو را پرسيد و گفت : من با فلانى منسوبم . »
رفتم به منزل آنها ، كه بفهمم كيست . منزل نبودند . گفته است والدهء عيسى خان است .
بالجمله رفتم خانهء « كارپرداز » .
ساعت 5 [ عصر ] منزل آمده ، « آقا سيد حسين » رفتند منزل . « آقا سيد احمد » را با خود به منزل بردم . ساعت 6 غذا خورديم .
« محمد آشپز » پاى خود را در يك كفش كرده ، كه من مىخواهم بروم . به هر صورت ، اجازه دادم به او [ كه ] برود . فردا مىرود به « نجف » ، كه زيارت كرده ، مراجعت نموده ، برود « كرمانشاه » .
از اين بابت هم فعلا به زحمت خواهيم بود ؛ هرچه مقدر است ، مىشود .
به هرجهت ، قدرى دراز كشيدم . از شدت جنجال توى كوچه ، خوابم نبرد ؛ و حواسم هم مغشوش است براى خانم .
ساعت 2 و نيم به غروب [ مانده ] ، رفتم منزل .
« حاجى اسكندر خان » ، بعد از قدرى صحبت ، گفت : « خالهء من ديروز از تهران آمده [ است ] . »
از اين خبر ، قدرى راحت شدم .
« حاجى جان » مىگفت كه خالهام مىگويد متعرض « زوار » نيستند .
اول غروب به « حرم مطهر » شرفياب شده ، مشغول نماز شدم . بين الصلوتين ، « آقا سيد احمد » آمد ، كه تحقيقات كردم « ضعيفه » كرمانى است [ و ] مادر « ميرزا عيسى خان » ، كه يك دخترش هم عيال « مؤيد ديوان » است . خودش و دخترش ، با يك نفر نوكر آمدهاند .
اين قصه هم قدرى اضطراب خاطرم را بالنّسبه تخفيف داد ، ليكن محال است انسان به احساس محبت بگويد ساكت باش ، خيال مكن . و انسان دربارهء هركه بيشتر
سفرنامه هاى خطى فارسى ( فارسى ) — صفحة 332
مساهمون: هارون وهومن
ص٣٣٢