غذاى معمولى همه روزه را داشتيم . به حمد اللّه همه خورده [ و ] سير شديم ؛ و بعد از غذا ، صحبتهاى متفرقه به ميان آمده ، « آقا سيد احمد » رفت .
« آقاى مصطفى خان » هم قدرى دراز شده « 1 » ، نماز خوانده ، ساعت 3 به غروب [ مانده ] ، به « حرم مطهر » مشرف شده ، جمعيت زيادى جمع شده بود . صحن طرف مشرق را فرش كرده ؛ منبر را محاذات « 2 » « شبكه فولاد » گذاشته ، روپوش پارچه هندى اعلى انداخته بودند .
بنده و « آقازاده مصطفى » ، در يكى از ايوانهاى پشت به قبله نشسته بوديم . ملتفت شدم صداها [ يى ] بلند شد . « آقا سيد احمد » را فرستادم ، يكى از كليددارها را خواست و گفتم درب بام ايوان مشرف به منبر را باز نمايد . فورا باز كرده ، رفتيم بالا . جمعى هم به طفيلى « 3 » ماها آمدند . اجتماعى در ايوان بالا موجود شد .
منتظر شديم . ساعت يك به غروب [ مانده ] ، « قاضى » و « كليددار » و « مينباشى « 4 » » و « رئيس عدليه » و « رئيس جزا » و ساير رؤسا « عثمانيه » ، با يك عده عسكر آمدند [ و ] جمعيت را شكافته ، پاى منبر نشستند .
چون متصرف سنت در شهر « آقا شيخ على شيخ العراقين « 5 » » و « آقا سيد محمد وهّاب » و تمام « طلاب » و « اعيان » و « علماء » بودند ، كليددار « حضرت عباس » تشريف آوردند .
مجلس ، منقضى « 6 » [ شده ] و مردم منتظر و حاضر [ به ] استماع بودند .
« سليمان افندى » ، پلهء منبر را گرفته ، به عرشه منبر عروج كرد و تلگراف واصله از « باب عالى « 7 » » را كه تقريبا 6 ورق بود ، [ به ] دست گرفته ، بخواند . طورى لرز او را گرفته بود ، كه پاهاى او و دستهايش ، مثل ريسمانى كه در تموج « 8 » باد مضطرب باشد ، همانطور مىلرزيد و دستش از شدت لرز نمىگذاشت كاغذ را در برابر چشمش نگهدارى نمايد .
ناچار شد دست راستش را به آهن جاى چراغ كه در جرزهاى صحن است ، تكيه داده ، معذلك « 9 » رافع آن حالت نفسانى و آن لرز و اضطراب نگرديد .
هامش
( 1 ) . خفتن .
( 2 ) . محاذات( mohazat )، مقابل بودن ، برابر چيزى قرار گرفتن .
( 3 ) . طفيلى( tofeyli )، پارازيت ؛ طفيل ، كسى كه ناخوانده به مهمانى رود ، انگل .
( 4 ) . فرمانده نظامى ، بهمعناى رئيس 1000 نفر ، در تشكيلات ارتش عثمانى ، منصبى پايينتر از قائممقام بوده است .
( 5 ) . شيخ العراقين ، فقيه و حكيم مازندرانى ( درگذشت : 1340 ه . ق . ) .
( 6 ) . سپرى شوند ، گذشته .
( 7 ) . دربار سلاطين عثمانى ، استانبول .
( 8 ) . تموج( tamavvoj )، موجزنى ، موج زدن .
( 9 ) . حرف ربط ، بهمعناى با اينحال ، با اينهمه ، باوجود اين .