گويا ( مترپل ) ( يعنى ناظر ) بود ، ايستاده تعجب مىكرد . از زور گرسنگى يكى دو خوراك خورده آمديم بيرون . عكاسىباشى رفت اتاق خودش . ظهير الاعيان و هاشم خان آمدند كه مرا خوابانده بروند به اتاق خودشان . تختخواب من به باريكى تابوت بود و بهقدرى از هم دررفته كه به روى آن جرئت نفس كشيدن نمىكردم كه مبادا از هم متلاشى شود . لحافش يك پتوى خيلى كهنه بود . خلاصه خوابيديم .
در
بادكوبه - روز جمعهء بيست و سيم ( 23 ) : صبح از خواب بيدار شدم .
از دربچههاى منظر اتاق خواب بيرون را نگاه كردم . يك طرف اين هتل ميدان وسيعى است ، به عرض و طول دويست ذرع در دويست ذرع . اگرچه كثيف است ، پر بد نيست . يك طرفش هم خيابان است . ظهير الاعيان آمد . گفتم چاى خواست . يك مردكهء ارمنى خيلى نجسى يك سماور خيلى قديم با يك قورى چاى توى نعلبكى يك قورى سفيد كوچك و يك استكان نعلبكى روسى بزرگ آورد . روى آن ميز چرك گذارد . با هزار زحمت كه زبان سرش نمىشد به او حالى كرديم كه نان و كره هم بياورد . آورد . خودمان چاى درست كرده خورديم .
( چاى صبح آوردن عمارت امپراطور اتريش يادم آمد . ) بعد از صرف چاى درشكه خواسته رفتم به منزل تومانيانس . به حضور رفتم . اعليحضرت شاه به اندازهاى اظهار لطف فرمود كه خجلم كرد . مولى ( ع ) بر قوت و قدرتش بيفزايد . دستخطى به حضرت ملكه ايران نوشته با عكس خودشان دادند كه برسانم . قبل از ظهر پرنس فرمانفرماى كل قفقازيه به حضور آمد . بيست نفر بچه كه از اطفال وزراء و اعيان از تهران خواسته بودند كه به نقاط فرنگستان براى تحصيل بفرستند ، آمدند به حضور . يكىيكى را شخصا خود اعليحضرت شاه تعيين كردند و نوشتند كه در چه مملكت بروند و چه تحصيل كنند . بعد با حضرت صدر اعظم و سايرين رفتيم ناهار كه سفرهء مفصلى در ايوان عمارت حاضر كرده بودند . بعد از ناهار رفتيم اتاق جناب اميربهادر جنگ . بهقدر يكساعت آنجا بودم . عصر در ركاب همايونى رفتيم به سرچشمه و چاههاى نفت كه واقعا چيز و حاصل غريبى است . فرخ بك داماد نساء خانم ، اعليحضرت شاه را دعوت كرده بود كه چاههاى خودش را نشان بدهد . مىگفت از بادكوبه سالى نيم ميليارد « 1 » منات نفت به فروش مىرسد كه
هامش
( 1 ) - كذا بهجاى ( ميليارد )