سروستان
از بلغارستان به سروستان -
روز شنبه دهم ( 10 ) : پيش از طلوع آفتاب خادم كالسكه ( كندكتر ) بيدارمان كرد كه اسبابهامان را ببريم به ترن سروستان .
با عجلهء تمام دست و پامانرا جمع كرده با نواب موثق الدوله رفتيم به قطار كالسكهاى كه عاليحضرت پادشاه سروستان تشريفاتا فرستاده بود . به ملاحظهء سرابالائى راه از يك استاسيون پيشتر كالسكهء اعليحضرت شاه و يكى دو كالسكه را باز كرده بودند . به فاصلهء يكربع ساعت رسيد . راهى شديم . كمكم هرچه از ممالك عثمانى دور تر مىشويم ، پيداست كه آبادتر است . از ده دوازده تونل بزرگ و كوچك گذشته ، تماما لباس رسمى پوشيده ، چند دقيقه به غروب آفتاب مانده وارد گار شهر ( بلگراد ) پايتخت سروستان شديم .
عاليحضرت پادشاه سروستان كه جوان خوشاندام بيست و چهار سالهاى است ، با لباس ماهوت سرخ و اعاظم سروستان و فوج در گار حاضر بودند . مقدم اعليحضرت شاه و همراهان را مثل ساير سلاطين پذيرفته در كالسكهها نشسته رو به هتل رفتيم . شهر ( بلگراد ) خيلى قشنگ است . ولايت سروستان هم با بلغارستان در همان جنگ عثمانى و روس از عثمانى مجزا شدند . ولى سروستان خيلى از بلغارستان همانوقت هم آبادتر بود . حالا همهچيز دارد . هرچه شهرهاى بزرگ فرنگ دارد ، آنجا هم دارد . فقط فرقى كه دارد آنجاها بزرگ و مفصل است . اينجا