شدم . بعد به حضور رفتم . اعليحضرت سلطان عثمانى يك قوطى سيگار طلا كه طغرا و بعضى رنگهاى ديگر به رويش با الماس مرتب كرده بودند ، يادگار مخصوص براى فقير داده بود . امين بك پيشخدمتباشى آورد . بردم به حضور بعد قبول كردم . ( چون ديروز تسبيح و قمه برده بودم ) چون روز حركت است ، خيلى شلوغ است . عثمانيها و ايرانيها مثل خر و گاو درهم ريخته راه مىرويم . ناهار صرف شد . بعد از ناهار همه لباس رسمى پوشيده حاضر شديم . ظهير الاعيان هم جعبهء لباس رسمى و جعبهء عود مرا كه تازه خريدهام ، برد به گار راهآهن . كنت هم از صبح رفته است به گار راهآهن كه ترتيب منزلها را در قطار كالسكهء راهآهن بدهد .
چهار ساعت به غروب آفتاب مانده ، اعليحضرت شاه به مرتبهء پائين آمده در سالن منتظر بود . اعليحضرت سلطان آمد . باهم در درشكهء سلطانى كه دو اسب سفيد خيلى بزرگ بسته بودند و خودش با آن پيرمردى آنها را مهار كرده بود ، نشستند و هركدام به ترتيب روز ورود در كالسكهها نشسته راهى شديم تا رسيديم به درب سراى همايونى . پياده شدند . در يك اتاقى چاى صرف كرده اعليحضرت شاه وداع كرده اعليحضرت سلطان به سه چهار نفر كه در اتاق همراه بوديم ، دست داده وداع كرده ، سواره آمديم تا لب دريا به كشتى كوچك سوار شده رو به كشتى بزرگ رانديم . فؤادبك در يك لتكهء كوچكى كه دو نفر پاروبزن داشت ، همراه بود و از دور دور دستمال تكان مىداد و دوربين نگاه مىكرد . در كشتى بزرگ هم كه نشستيم مدتها همراه بود و خيلى گريه مىكرد و با دستمال اشكش را پاك مىكرد . فوقالعاده متألم شدم . بعد از يكساعت كه در دريا بوديم و مشغول تماشاى مناظر خوب بغاز و ابنيهء اسلامبول كه در هيچجاى دنيا نيست و محسود تمام دول است ، بوديم . باز به كشتى كوچك نشسته در ساحل پياده شديم .
اعليحضرت شاه با مهماندارانى كه از همينجا بايد برگردند ، وداع كرده در كالسكهء راهآهن نشسته به راه افتاديم . فقير بعد از آنكه تمام اتاقها را سر زده از راحتى همقطاران خاطر آسوده كردم . به منزل خودم آمده تغيير لباس كرده مشغول خواندن كاغذهاى تهران شدم كه ديروز رسيده بود . راه همان بود كه وقت رفتن تفصيلش را مختصرا عرض كردم . دو نفر از مهمانداران بلغارستان كه از يك استاسيون بين راه داخل شدند ، جا نداشتند . از نواب موثق الدوله كه همسايه بود ،
سفرنامه ظهير الدوله ( همراه مظفر الدين شاه به فرنگستان ) ( فارسى ) — صفحة 335
مساهمون: على بن محمد ناصر خان ظهير الدوله
ص٣٣٥