خيلى تاريك . يك سقف بلند كه سه طرفش را از سطح زمين تا سقف قفسه بستهاند و كتابهائى كه هركدام سى سال يا چهل سال مىشود كه لايش باز نشده را در جلدهاى خيلى محكم بسته و چيدهاند و اسباب علمى زياد و بافايده را وسط اتاق روى يك ميز خيلى بزرگ به روى هم ريخته و سالى يكى دو مرتبه چند نفر سرايدار با كتابدارباشى و مستوفى كتابخانه مىآيند با چراغ جاروئى مىكنند .
يعنى گرد و خاك زمين را به هوا كرده به روى كتابها مىنشانند . خلاصه از آنجا در ركاب همايونى به عمارت شخصى اعليحضرت سلطان كه محل نشستن خودش است رفتيم . خودش تا دم پله جلو آمد . رفتيم در اتاق بزرگى كه خيلى ساده بود و جز يك ميز بزرگ و چند عدد صندلى و يك پيانو و بهقدر لزوم اسباب چراغ چيزى نبود . از آنجا به يك اتاق كوچك كه ميز تحريرش آنجا بود و خيلى ساده و بىزينت بود ، جز يك نيمكت و چندتا صندلى و يك ميز كوچك چيزى نداشت . فقط يك صفحه نقشهء بزرگ در يكطرف ديوار كوبيده شده بود .
اعليحضرتين به روى يك نيمكت نشستند . ماها كه جنابان علاء الملك سفير كبير و اميربهادر جنگ و ابراهيمبك وزير تشريفات عثمانى و فقير اذن نشستن دادند ، نشستيم . اعليحضرت شاه فقير را به مصاهرت خودش و خدمت فقراى ايران به اعليحضرت سلطان معرفى فرمود . سلطان برخاست و به فقير دست داد و صحبت داشت . بعد از يكربع ساعت از درب ديگر اتاق كه بسته بود ، باز شد . يك كاكاى خواجه ( كه عثمانيها حرم آقاسى مىگويندشان ) يك سينى كه دوازده استكان چاى ريخته در او بود ، آورد . وزير تشريفات برخاسته از دست او گرفته به روى ميز گذاشت . اعليحضرت سلطان همانطور نشسته از توى سينى برمىداشت و به يكيك مىداد . از همان در كه چاى آورده بودند . يك پسر به سن چهار سال رخت نظام پوشيده و يك دختر به سن نه سال با رخت فرنگى وارد شدند . همه پاشديم . اعليحضرت سلطان به اعليحضرت شاه معرفيشان كرد پسر و دختر خودش بودند . اعليحضرت شاه هردو را بوسيده در بغل نشاند .
بعد از ساعتى صحبت اعليحضرت سلطان اظهار داشت كه براى تفنن شخصى يك اتاق موزهاى دارم . ميل داريد تماشا كنيد و برخاست . همه برخاستيم . خودش جلو افتاده از دو سه اتاق عبور كرديم . به يك اتاق كم عرض
سفرنامه ظهير الدوله ( همراه مظفر الدين شاه به فرنگستان ) ( فارسى ) — صفحة 330
مساهمون: على بن محمد ناصر خان ظهير الدوله
ص٣٣٠