آمده ، رفتند . با آدلف مشغول بستن جامهدانها شديم . بعد كارمان تمام شد .
خوابيديم .
حركت از وينه ، ورود به بوداپست -
روز دوشنبه بيست و هشتم ( 28 ) :
با جناب مهندس الممالك كه همسايه بوديم ، لباس رسمى پوشيده با پيشخدمتهاى امپراطورى كه در هر اتاقى دو نفر مواظب خدمت بودند ، خداحافظ كرده در درشكهء امپراطورى نشسته رفتيم به گار راهآهن . منتظر مقدم اعليحضرتين شديم . ميرزا اسمعيل خان آجودانباشى سابق توپخانه كه از اخوان است را دم كالسكهء راهآهن ديدم . فوقالعاده خورسند شدم . دست و صفا كرديم . پرسيدم كه براى چه و كى آمده است . معلوم شد تقريبا يك ماه بعد از ما از تهران بيرون آمده است . براى تماشاى فرنگستان و هم در مراجعت به مشهد مقدس زيارت برود . اعليحضرت شاه و اعليحضرت امپراطور رسم وداع به عمل آورده ، قطار كالسكه حركت كرد .
آدلف نوكر فقير هم كه از پاريس همراه بود ، امروز مرخص شد كه برود ، سرباز بشود . چون بر آحاد اتريش لازم است كه از بيست و چهار سالگى تا بيست و هفت سالگى سرباز باشند و علوم نظامى را بياموزند . تقريبا سه ربع ساعت كه راه پيموديم ، رسيديم به رودخانهء ( ) « 1 » كه سرحد اطريش و مجارستان است كه ( هنگرى ) باشد .
هامش
( 1 ) - متن : جاى كلمه خالى است .