مىكرد . آن باد تمام قافلهء دزدها را كشت . در اين بين يك دختر با لباس نقرهاى كه از سقف با الكتريسيته براقش كرده بودند ، از يك گوشه پيدا شد كه نور يا عقل يا تربيت باشد . آمد نزديك آن سياهپوش و با او مجادله كرد و او را بيرون كرد و پرده افتاد . به فاصلهء كمى بالا رفت . نور در وسط ايستاده بود و كشتى و پل و كالسكه درست كرده بود و از صورتش پيدا بود مفتخر است و به مردم نشان مىداد كه اينطور كارها خوب است . خيلى مفصل بود . همينطور پرده پرده . اول ظلمت يا جهل يا وحشيگرى پيدا مىشد و كارهاى بر ضد انسانيت را نشان مىداد . بعد نور يا عقل يا تربيت به همان لباس كه گفتم پيدا مىشد و كارهاى خوب و تمدن و انسانيت را نشان مىداد . خيلى تماشا داشت . آنوقتى كه نور قوّهء برقيه را به ( ولتا ) كه آن حكيمى است كه قوهء برقيه را پيدا كرد ، ياد داد و عالم انسانيت را روشن كرد . پردهء آخر بالا رفت و نور ايستاده بود و تمام كارها و تمدنات و ترقيات عالم را نشان مىداد . اجزاى اين پرده بيشتر از هزار نفر بودند .
چند نفر ايرانى هم بودند كه بيرق شيرخورشيد دست گرفته بودند و فقط يك قاليچه دست گرفته بودند . . . « 1 » تياتر تمام شد . آمديم منزل . نواب موثق الدوله و جناب ارفع الدوله آمدند منزل ما . بعد از صرف يك سيگارت اظهار داشتند كه روز كه از دست رسميت مجال نفس كشيدن نداريم . خوب است حالا برويم قدرى بگرديم . نواب موثق الدوله و جناب ارفع الدوله و كنت و فقير رفتيم پائين . در خيابان قدرى پياده راه رفتيم . بعد يك كالسكهچى صدا كرديم . چهار نفرى سوار شديم . چون هيچكدام جائى را بلد نبوديم ، به كالسكهچى گفتم ما را ببر به يك قهوهخانه كه تماشا و تفريحى كرده باشيم . يك قهوهخانهاى را اسم برد و خيلى تعريف كرد كه اول قهوهخانه و محل تفرج وينه است . مىبرمتان آنجا . راهى شديم . بعد از طى مسافتى دم يك درب كوچكى ايستاد ، پياده شديم . رفتيم يك مردكهاى آمد . تعارفى كرده جلوى ما افتاد و ما را از چندين پلهها پائين برده وارد زيرزمين كوچكى كه شايد چهار ذرع در شش ذرع يا هفت ذرع عرض و طول داشت ، شديم . جز چندتا صندلى و ميز و سه نفر كه ساز مىزدند ، هيچكس و هيچچيز نبود . متحيرانه در يك گوشهاى بهقدر يكربع ساعت نشستيم . بعد
هامش
( 1 ) - در متن نقطهچين است .