تهران بود و چند سال است كه خدمتش تمام شده به اطريش آمده بود آمد . قدرى با او صحبت داشتم ، او رفت . من هم رفتم به حضور كه از اطاق ما تا محل جلوس همايونى تقريبا يك ربع راه است و همه از اطاق به اطاق . يكساعت به ظهر مانده مأمورين دول به حضور آمدند به اينطور كه : در اطاق ديگر همه ايستادند . چند نفر كه سفير كبير بودند در اطاق مخصوص احضار شدند و وزير مختارها و ساير مأمورين در همان اطاق كه بودند اعليحضرت شاه بدانجا تنزّل « 1 » نموده با هريك حرفى زده دست دادند و از اطاق بيرون رفتند . تقريبا ظهر شده بود خسته و مانده آمدم رو به منزل .
چيزى كه به كلى رفع خستگى مرا كرد و بىاندازه بر بهجت قلبى من افزود ديدار عزيز ظهير الاعيان بود كه در اطاق من منتظر ملاقات من بود . يكديگر را در بغل گرفته فشرديم و بوسيديم و نشستيم به صحبت كردن . هاشم خان هم بود . پيشخدمت آمد ، ناهار خبر كرد . از سفرهء رسمى عذر خواستم ، گفتم ناهار دو نفره بياورند همينجا با ظهير الاعيان ناهار بخوريم . آوردند ، جاى تمام احباب خالى . ناهار دونفرى خوبى خورديم . بعد از ناهار كنت آمد گفت در چهار ساعت بعد از ظهر با لباس رسمى حاضر باشيم كه نشان و حمايل اطريش برايم خواهند آورد . در همان ساعت حاضر شدم . يكى از مهمانداران آمد و قوطى نشان و حمايل ( كوراندفر ) را از درجهء اول آورده نطقى كرد ، جوابى دادم و به جاى خودش استعمال كردم . در پنج ساعت از ظهر گذشته همه در اطاق بسيار بزرگى كه با بيست و دو ستون نباتى خيلى كلفت و بلند كه به دور اطاق يادبود مزين بود و شمردم ، سى و هفت چهلچراغ كه هركدام پنجاه و چهار شاخه داشت و با ( الكتريسيته ) روشن بود ، حاضر شديم و شاهزاده خانمها و شاهزادگان و وزراء دربارى اتريش هم همه حاضر شدند . اعليحضرتين آمده رفتيم در اتاق ديگر كه سفرهخانه بود . خيلى متجمل و با شأن و بزرگ اتاقى بود . از سفرهخانهء اعليحضرت امپراطور روس در ( پطرهف ) و سفرهخانهء جناب رئيس جمهورى در عمارت ( اليزه ) پاريس خيلى مزينتر بود . تقريبا شايد سيصد نفر در سفرهخانه حاضر بودند . تمام اسباب ميز از كارد و چنگال و گلدانهاى بزرگ و ميوهخورى و سينىهاى زير
هامش
( 1 ) - كذا ( بهجاى نزول )