تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سفرنامه ظهير الدوله ( همراه مظفر الدين شاه به فرنگستان ) ( فارسى ) — صفحة 306

مساهمون:

ص٣٠٦
امپراطور و خانوادهء سلطنت بودند . از ايرانيها فقط اعليحضرت شاه و حضرت صدراعظم و نواب موثق الدوله و جنابان وزير دربار و سردار كل ناصر الملك و ارفع الدوله و قوام السلطنه و فقير بوديم . به قول خود اعليحضرت امپراطور شام بىتكليف « 1 » خودمانى خورده شده ولى در نهايت تشريفات و رسميت بود . بعد از شام اعليحضرت امپراطور اعليحضرت شاه را تا اطاق خودشان مشايعت كرده مراجعت كرد و هركس با كمال خستگى به منزل و اطاقش رفت . در دالان فقير راهرا گم كردم ، با هزار زحمت بلد گرفته اطاقم را پيدا كردم . با جناب مهندس الممالك يكساعت هم نشسته صحبت اين وضع‌ها را كرديم و غصه خورديم بقدرى كه از پيش‌مان زياد آمد . « 2 » وقت خوابيدن پيشخدمت اطاق آمد پرسيد فردا در چه ساعت چاى صبح را بياورم ؟ گفتم هفت ساعت « 3 » يعنى پنج ساعت به ظهر مانده . در وينه - روز جمعه بيست و پنجم ( 25 ) : جلوى ميز تحرير نشسته بودم ، ساعت اطاق شروع كرد به زنگ زدن . هنوز هفت تا را نزده بود در باز شد پيش‌خدمت آمد چاى آورد . در يك سينى بزرگ يك ظرف ميوه يعنى دو دانه هلو و يك خوشه انگور و دو پاره طالبى بد كه خربوزه مىگويندش بود و يك بشقاب چند جور نان خشك و يك بشقاب سه تكه گوشت پخته سرد و دو دانه تخم‌مرغ درست كه نمرهء اطاق فقير را بر روى آنها نوشته بودند و يك قندان و يك پياله نعلبكى و يك قورى چاى و يك ظرف شير و زير تمام اين ظرفها دستمال كوچك ته كرده داشت به روى ميز گذاشته ، تعظيمى كرده رفت بيرون . برخاستم رفتم سر چاى نشستم . خيلى چيزها و خيلى جاها و خيلى چاىها يادم آمد . چون هيچكس در اطاق نبود مدتى خنديدم و مشغول چاى خوردن شدم . اين اطاق من دو در منظر دارد رو به حياط طويله كه صبحها شاهزاده‌هاى كوچك به سن بيست سال و كوچكتر مىآيند آنجا مشق اسب‌سوارى مىكنند . چطور ؟ چه عرض كنم . با هاشم خان مدتى تماشا كرديم و صحبت شاهزاده‌هاى ايران را مىكرديم . بعد كم‌كم مشغول پوشيدن لباس رسمى شدم ( پروشنك ) كه يكى از معلمين نظام در
هامش
( 1 ) - كذا ( به‌جاى تكلّف ) ( 2 ) - اصطلاحى است كه در متون ديگر اين دوره ديده نمىشود . ( 3 ) - يعنى ساعت هفت !
سفرنامه ظهير الدوله ( همراه مظفر الدين شاه به فرنگستان ) ( فارسى ) — صفحة 306 | على بن محمد ناصر خان ظهير الدوله / محمد اسماعيل رضوانى