خوابيديم و هيچ قطار كالسكه نايستاد و تا صبح حركت مىكرد .
ورود به ماريمباد -
روز جمعهء چهارم ( 4 ) : به علّت اعتدال و حركت اتصال كالسكه خيلى خوابيده بودم . سه ساعت به ظهر مانده بيدار شدم . با كمال احتياط مبادا نواب موثق الدوله كه بر نيمكت زير پاى تخت خوابيده است ، بيدار شود ، پائين آمده رخت پوشيده رفتم به كالسكهء سفرهخانه چاى خوردم . به حضور رفتم . وقت ناهار به عادت ديروز همه جمع شده ناهار صرف شد . بعد از ناهار يكى دو ساعتى كتاب خواندم و خوابيدم . زندگى در قطار كالسكهء راهآهن جور غريبى است و خيلى محدود است . مثل مرغهاى توى قفس كه تا يك اندازهء معينى مىتوانند طيران كنند . آنها كه در ترن هستند هم تا يك درجهء مشخصى مختارند راه بروند و از اين اتاق به آن اتاق بروند . قلب آدم خيلى گرفته مىشود .
بخصوص در مسافرت با ركاب همايونى كه فوقالعاده دقت دارند . در اينكه قطار كالسكه آرام برود هيچوقت اذن ندادهاند كه از ساعتى شش الى هشت فرسنگ زيادتر برود و حال آنكه راه معمول بىعجلهشان پانزده و شانزده فرسنگ است .