بالا ، منزل ، بعد ناصر خاقان ، بعد صحبت ، بعد خواب .
در
استاند - دوشنبه شانزدهم ( 16 ) : صبح بيدار شده رخت پوشيده از صدفهاى ديروز دوتا كوچكش را كه به يكديگر چسبيده و شبيه به شاهپرك بود با ابريشم به سوزنى محكم كرده مثل سنجاق به دستمالگردنم زدم و به حضور رفتم . يك جواهرفروش بعضى اسبابهاى جواهر آورده بود كه اعليحضرت شاه بخرد . منجمله چند تا سنجاق دستمالگردن بود . اعليحضرت شاه از شاهپرك سنجاق من خيلى تعريف كرد . گفتم خودم درست كردم . همه تعجب كردند .
اعليحضرت شاه يك سنجاقى كه با ياقوت و الماس شبيه دستهء غدّاره درست كرده بودند ، به من لطف كرد . او را به دستمالگردن زدم . وقت ناهار در سفرهخانهء كذا كه مثل سفرهخانهء بهشت مىماند ، همه حاضر شده غذا خورديم . بعد از ناهار رفتم منزل . عليخان و هاشم خان آمدند . باز هم مثل ديروز از درب منظر مشغول تماشاى اسبدوانى شديم . اعليحضرت شاه هم امروز به اسبدوانى رفت . نيمساعت به غروب مانده تنها رفتم كنار دريا . خيلى راه رفته مراجعت كردم . وقت شام مثل هرشب ، بعد از شام مثل هرشب .
در
استاند - سهشنبه هفدهم ( 17 ) : يك فرنگى كه تقريبا جوان است ، اتاقش از طرفى روبروى اتاق من است ، امروز صبح كه از خواب بيدار شدم ، دو ساعت صحيح مشغول تماشا كردن رخت پوشيدن و به قول خودشان ( توآلت ) او بودم . اوّل كه از خواب برخاست ، از تختخوابش آمد پائين روى صندلى نشست يك سيگار كشيد . بعد رفت سر ميز دست و روشوئى . رويش را بهقدر پنج دقيقه با دستهء مو صابون زد . بعد تراشيده و رويش را با آب ساده شست . بعد يكجور عطرى زد و تيغ ديگر برداشت . به قول دلاكهاى تهران پاك تراش كرد . بعد پيراهنش را كند . يعنى لخت شد . در همان كاسهء بزرگ چينى كه روى ميز دست و روشوئى هست ، سرش و تا كمرش را صابون زد و با دو سه حوله خشك كرده ، سه چهارجور شانه و ( برس ) مو از جعبهء ميز درآورده ، سرش را شانه زده بهطور مخصوصى موها را يكىيكى مرتب مىكرد . بعد پيراهن پوشيد . يخه بست . تقريبا يك ساعت در گره بستن دستمالگردن معطل شد . بعد شلوار بعد جليدقه « 1 » بعد قبا
هامش
( 1 ) - كذا ( جليدقه )