تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سفرنامه ظهير الدوله ( همراه مظفر الدين شاه به فرنگستان ) ( فارسى ) — صفحة 112

مساهمون:

ص١١٢
پسر « 1 » را ديدم كه با جناب اميربهادر جنگ كشيكچىباشى آمده عازم فرنگ است . چون از اخوان است ، خيلى از ديدن و بودنش خوشحال شدم . بعد از يك‌ساعت آقا محمد حسين تاجر باشى روس كه مسلمان و در جلفا تجارت دارد و صاحب اين خانه است ، آمد و در كمال معذرت شام آورد . تنها شام خوردم . بعد از شام يك لحاف آستر شله آوردند كه ديگر هيچ‌چيز ممكن نيست . فقير هم مثل سايرين در زمين اتاق لحاف را دولا انداخته لخت شده چون متكا نداشتم نيم‌چكمه‌هايم را در زير لحاف به زير سرم گذاشته چون چند شبانه‌روز بود خواب حسابى نكرده بودم و به‌همان چرت توى كالسكه قناعت كرده بودم در آن جاى ناراحت در كمال راحتى خيلى زود خوابم برد .

در جلفا -

روز دوشنبه بيست و يكم ( 21 ) : صبح كه از خواب به صداى جناب اميربهادر جنگ بيدار شدم ، از آن جمعيّت ديشب هيچ‌كس باقى نبود جز نواب موثق الدوله همه رفته بودند به سمت ايران . رخت پوشيدم رفتم اتاق جناب ارفع الدوله . جناب ناصر الملك هم كه ديشب منزل يكى از روسها خوابيده بود ، آمد . جناب وزير دربار هم آمدند . قدرى صحبت كرده رفتيم درب خانه ، اوّل خدمت صدر اعظم رسيده بعد به حضور اعليحضرت شاه رفتم . پس از اظهار التفات و مهربانى زبانى تجسّس راه را فرمودند . خيلى كمتر از آنچه ديده بودم عرض كردم . ( عيب بزرگ بسيار بدى كه در ما دربارىها هست اينست كه آنچه را بد ببينيم ، به اعليحضرت شاه كمتر از آنچه ديده‌ايم عرض مىكنيم و اگر چيز خوبى ببينيم هزار دفعه خوبتر مىگوئيم و عمدهء كار مملكت و ملت ما را همين صفت ضايع كرده است . ) يادم هست پارسال در آن چند روزه كه در تهران نان قحط و كمياب شده بود و بيچاره مردم يك من پنج قران مىدادند و عوض نان تقريبا تاپالهء گاو مىخريدند و مىخوردند ، يك روز صبح به درب خانه رفتم . اعليحضرت شاه با يكى دو نفر در حياط مغموما راه مىرفتند . شاهزاده محمد حسين ميرزا يمين السلطان وارد شد . اعليحضرت شاه از نان شهر از او سؤال فرمود . گفت : از
هامش
( 1 ) - محل اسم در متن سفيد است .