برده او را كشته در ديگ انداخته و جوشانيده مىخوردند . « بچهخوره » يك عنوان بود كه اگر اغنياء مىخواستند بچههاى خود را بترسانند مىگفتند : « هيچ مگو كه بچهخوره آمده است ! »
لهذا بچهها ساكت مىشدند بسى بچهها را از ديگهاى خانهء مردم پخته درآوردند .
ميرزا محمود برادر شيخ مرتضى صديق ديوان در يكى از شبهاى ماه رمضان همين سال ( سال 1317 قمرى ) براى من و ميرزا على خان منصورى و فلان سرتيپ توپخانه كه اسم او را فراموش كردهام بيان كرد كه : « من در سال مجاعهء ( گرسنگى ) دولت ناصرى با فلان و فلان كه اسم هر دو را من مورخ فراموش كردهام از تهران به قم حركت كرديم چون به قم رسيديم در سر گورستان دخترى نه ساله يا ده ساله را افتاده ديديم . دانستيم كه او از گرسنگى به خاك درافتاده است . با هم گفتيم كه احياء نفس بهتر از زيارت حضرت معصومه است . لهذا او را برداشته به منزل آورديم شربت داديم و به او نان خورانديم تا به حال آمد . از او استفسار نسب و شرح حال كرديم . او گفت : من دختر فلان هستم . پدر و مادرم بىچيز بودند ، فرزندى كوچكتر از من داشتند او را كشته و خوردند . من كه قدرى عقل داشتم برخود ترسيده به اين گورستان كه محل عمومى است آمدم و قدرى ماندم و از گرسنگى بىحال مانده ضعيف كرده و اكنون شمايم دريافتيد . » ميرزا محمود گويد : « ما او را به پدر و مادر رسانديم و قدرى خرجى داديم . »
سبحان الله كار آن دوره كه من به خاطر دارم بدين مثابه بوده است . ولى شاه شهيد ناصر الدين شاه در آن دوره كارى كه كرد اين بود كه دويست نفر از فقراى تهران را به ناظم خلوت خود سپرد كه خرج ايشان را متحمل بود . و به هر يك از اعيان و اركان دولت ده تن و بيست تن و سىتن سپرد كه آنها متحمل مخارج ايشان شوند . و مرحوم حاجى ميرزا حسين خان سپهسالار اعظم كه صدراعظم آن دوره بودند ، قرار دادند كه در قورخانه شب نانها بپزند و على الصباح هر كس در ميدان مشق حاضر شود به او قرصه نانى دهند و از در ديگر او را بيرون كنند . هر روز به قدر ده هزار زن و مرد به ميدان مشق حاضر شده قرصه نان مىگرفتند ولى در ميان اين مردم بعضى استحقاق داشتند و برخى مثل زنان فواحش محض نظارت و تفنن حاضر شده نان مىگرفتند و ابدا استحقاق نداشتند . و باز بسى از زنان بيوه و مردان بااستحقاق در اين شهر تهران بودند كه ابدا به ميدان مشق حاضر نشده نان نمىگرفتند و به ذلت گذران مىكردند و به اسباب فروشى و قناعت و اظهار مطلب نزد اقوام ، حفظ آبرو مىكرده جان خود و اولاد را سالم مىداشتند .
پس از سه سال كار به سهولت گذشت حاصل بدست آمد نان با خبازان روى بار الاغان كرده
سرگذشت تهران ( فارسى ) — صفحة 484
مساهمون: حسين شهيدى مازندرانى
ص٤٨٤