تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سرگذشت تهران ( فارسى ) — صفحة 465

مساهمون:

ص٤٦٥
من خانم قليان كشم * از بهر قليان ناخوشم
بنگر به رخت مشمشم « 1 » * برخيز و قليان را بيار
ميرزا كه داده حكم جنگ * با گوله و توپ و تفنگ
مشدى والدنگ و درنگ ؟ * برخيز و قليان را بيار
فرنگى گفته من موشم * دَنگى نزن تو گوشم
كيسه تنباكو بدوشم * ميرم فرنگ مىفروشم « 2 »
و نيز وقتى خبر الغاى امتياز در شهر منتشر شد مردم اين شعر را مىخواندند :
به امين السلطان بگو سرت سلومت * رئيس تنباكوت . . . نى درآمد « 3 »
هامش
( 1 ) . مشمش اسمى بود كه بزازها به پارچه بسيار نازك آهاردار داده بودند . اين پارچه به الوان مختلف چند سالى در تابستانها خيلى رايج بود . حتى زنها در زمستان هم از آن چارقد تهيه مىكردند و حاجب ماورأ نبود . ( شرح زندگانى من . ج 1 ، ص 472 ، يادداشت 1 ) ( 2 ) - تحريم تنباكو . ص 174 و شرح زندگانى من . ج 1 ، ص 472 ( 3 ) - شرح زندگانى من . ج 1 ، ص 472