على اكبر خان نفيسى ، ناظمالاطبا از تحصيل كردههاى دورههاى اول دارالفنون بود .
رئيس بعدى مريضخانهء دولتى ميرزا محمد دكتر يا دكتر محمد خان كرمانشاهى معروف به كفرى فرزند پير محمد زارع از بازرگانان آن سامان بود .
ميرزا محمد خان پس از نه سال اقامت در پاريس به تهران بازگشت به وسيلهء على قليخان مخبر الدوله به ناصر الدين شاه معرفى و مورد لطف او قرار گرفت . وى مدتى طبيب تلگرافخانه ، معلم دارالفنون و دورهاى نيز طبيب شاه بود و بعد به سمت رياست بيمارستان دولتى منصوب شد . مدتى در اين سمتها باقى بود ولى به تدريج به سبب اينكه حرفهايش به گوش مردم عامى آن زمان خيلى سنگين مىآمد . . . يكىيكى مشاغل خود را از دست داد . وى تا سال 1300 ( ه . ق ) جزء اطباى شاه بود ولى از آن سال به بعد از آن كار نيز كنار گذاشته شد . طورى كه ديگر در دربار حاضر نمىشد و كارش فقط رياست مريضخانهء دولتى و آموزش طب فرنگى ( طب جديد ) در دارالفنون بود . از سال 1302 ( ه . ق ) به بعد از معلمى طب دارالفنون هم كنار گذاشته شد . از سال 1304 ( ه . ق ) او را از رياست مريضخانه نيز معاف كردند و به جاى وى . . .
ميرزا ابو الحسن خان كمال به رياست مريضخانه منصوب شد . « 1 »
ميرزا ابو الحسن خان كه از او در المآثر و الآثار نيز ياد شده است . « 2 » به سال 1261 ( ه . ق ) در خواران تفرش متولد شد و تا سن 18 سالگى در همان شهر فارسى و عربى و حسن خط آموخت و در 1279 ( ه . ق ) به تهران آمد و سال بعد پس از اينكه خود را آماده نمود وارد مدرسهء دارالفنون شد .
در 1291 ( ه . ق ) به گرفتن دانشنامهء ( ديپلم ) طب نايل گرديد و سرانجام در 1304 ( ه . ق ) به جاى دكتر محمد خان كرمانشاهى ، رئيس مريضخانه دولتى شد . . . وى مدت 12 سال ، تا سال 1316 ( ه ق ) ، رئيس اين بيمارستان بود . در اين سال كه مقارن با دوران سلطنت مظفر الدين شاه هم بود دكتر مولر « 3 » ، طبيب و مترجم سفارت آلمان ، به جاى ميرزا ابو الحسن خان رياست بيمارستان را بر عهده گرفت . « 4 »
اين بيمارستان تا سال 1319 ( ه . ش ) با همان نام مريضخانهء دولتى به كار خود ادامه داد ولى از آن پس بيمارستان سينا نام گرفت و به بيمارستانى بسيار معروف بدل گشت . « 5 »
هامش
( 1 ) . شرح حال رجال ايران ، ج 3 ، ص 275 - 277 ، نقل به اختصار .
( 2 ) . المآثر و الآثار ، ج 1 ، ص 405 .
( 3 ) .Muller( 4 ) . شرح حال رجال ايران ، ج 6 ، ص 8 ، نقل به اختصار .
( 5 ) . تهران قديم ، حسن بيگى ، ص 210 .