تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سرگذشت تهران ( فارسى ) — صفحة 308

مساهمون:

ص٣٠٨
مرخصى حاصل كردم كه شهر بيايم عصر قصر فيروزه بروم . شاه عمارت فوقانى دوشان‌تپه تشريف بردند . ناهار ميل فرمودند و خوابيده بودند عصر در باغ تفريح فرمودند و تحسينات نموده بودند . سواره قصر فيروزه تشريف بردند . من هم يك ساعت به غروب مانده از حوالى دوشان‌تپه گذشته كه قصر فيروزه بروم واقعا بهشت برين است . و مقارن ورود من به قصر فيروزه شاه هم وارد شدند . جمعى از اطفال كه حالا وزير و امير هستند بودند . با امين‌السلطان صحبت مىفرمودند كه از فلان آب بايد چه طور خيابان در دوشان‌تپه بسازى و در فلان نهر بيندازى . خيلى فرمايشات دادند . من كه باغ دستم بود و دوازده سال است هزار باغ و خيابان و عمارت ساخته و كاشته‌ام آنجا ايستاده بودم . ابدا حرفى به من نزدند مگر در آخر سرى به طرف من مايل فرمودند كه بايد درخت زياد داريم و بفروشيم . از همان درختها بايد كاشت . من هم سرى تكان دادم . . . بعد باز با اطفال راه افتادند . قدرى گردش كرده از غرش رعد و اشعه برق مخوف شده به عمارت آمدند كه يك مرتبه هنگامهء غريبى برخاست . آسمان معركه كرد كه در عمر خود اينطور هوا و طوفان نديده بودم عصر به شب مبدل شده شام صرف فرمودند . هوا آرام گرفت . من در سرشام روزنامه عوض كردم . بعد از شام مراجعت به شهر كردم در بين راه قصر فيروزه و دوشان‌تپه رودخانه عظيمى در جريان ديدم . معلوم شد هنگامه‌اى است . سوارى از شهر مىآمد گفت كجا مىرويد . سيل دوشان‌تپه را خراب كرده و راه مسدود است . توكل به خدا كرده آمديم نزديك دوشان‌تپه صداى آب شنيده شد كه متصل نهرهاى آب روبه باغ در جريان بود . تا زير كوه به رودخانهء عظيمى برخورديم كه همان رودخانه دوشان‌تپه را خراب كرده بود و سر در طرف شمال باغ و اغلب ديوارهاى شمالى و غربى را ويران ساخته . از آنجا عبور كرده در بين راه تا قراول‌خانه وسط دوشان‌تپه متصل به سيل و سيلاب برخورديم . گاهى سواره ، گاهى پياده ، گاهى با كالسكه عبور كرديم . ساعت چهار وارد خانه شدم . سه‌شنبه 11 شعبان 1302 ( ه . ق . ) : صبح زود برخاسته طرف دوشان‌تپه رفتم وارد باغ كه شدم واقعا دلم سوخت . خيلى پريشان شدم . در اين باغ زحمت كشيده بودم اگر چه شاه دماغم را مىسوزاند اما نمك‌خوارگى مقتضى براين بود كه باز دلم بسوزد . نه باغ مانده نه هيچ ! ده هزار تومان مخارج دارد تا به صورت اول بشود . قناتها همه خوابيده ، درختها را آب از ريشه كنده باغ پر از شن شده خلاصه تا دوباره به شكل اول برگردد طول مىكشد . از آنجا قصر فيروزه رفتم . امين السلطان را ديدم كه معمارباشى و مقنىباشى را شب احضار كرده بود براى همين كار . . . امين السلطان با معمارباشى و مقنىباشى