تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سرگذشت تهران ( فارسى ) — صفحة 187

مساهمون:

ص١٨٧
مخفى مىكند . از آن طرف پدر و مادر جليل ميرزاى بدبخت صبح مىبينند نيامده ، عصر مىشود نيامد . پدر و مادر او مشوش مىشوند . خانه اقوام را جستجو مىكنند او را نيافتند . از پليس محله تفصيل بردن او را به خانه كدخدا مىشنوند . از آن طرف هم كدخداى از خدا بىخبر بعد از دو روز ديگر نعش را در گليمى پيچيده نصف شب به در خانه يا مسجد آقا شيخ هادى مىاندازد . مادر و كسان آن ناكام مىروند نعش را مىبينند . به آن حالت كه تمام صورت او سوخته و اسباب صورت قطع شده ، او را نمىشناسند . مادر آن بيچاره مىگويد نشانى در پاى فرزند من بود . بگذاريد ببينم آن نشان در اين هست ؟ وقتى كه مىبيند ، مىشناسد . فرياد واويلا مىكشند و كدخدا را به خانه نايب السلطنه مىبرند كه به چه تقصير و كدام جرم اين جوان را به اين سياست كشتى . كدخدا ، گرفتن و حبس كردن خود را اقرار مىكند . اما كشتن را اقرار نمىكند . آخر بنايى هم كه در خانهء كدخدا حبس بوده مىآورند ، او بروز مىدهد . چون پليس و شهر سپرده نايب السلطنه هستند و گلين خانم خواهر نادر ميرزا كه عمهء جوان مقتول باشد زن اول عقدى شاه است به عرض شاه مىرساند . شاه فرموده بود چون سيد است من او را نمىكشم . قاتل را به دست پدر مقتول بدهند خود داند . ديشب كدخدا را مىبرند خانه نادر ميرزا . جواب مىدهد من در اين وقت شب او را چه كنم . ببريد نگاه داريد تا صبح . از قرار معلوم كدخداى خداناشناس ده هزار تومان ديه خود را به شاه و نايب السلطنه و كسان مقتول متعهد مىشود . پدر مقتول نصفه راضى مىشود . شاهزاده‌ها از كوچك و بزرگ ، كه اين را مىشنوند صبح بالاجماع مىروند « اطاق نظام » كه كدخدا آنجا حبس بود . مستحفظ درب اتاق را باز نمىكند كه شاهزاده‌ها درب را مىشكنند و مىروند توى اتاق . اول محمد ميرزاى جلال السلطنه نوهء شاه كه از فخر الملوك دختر گلين خانم است ، با نيزه فرنگى سر عصا به گردن او فرو مىكند . بعد ساير شاهزاده‌ها او را از ارسى پايين مىاندازند . قريب دويست سيصد شاهزاده هر يك با قمه و چوب و لگد او را ضربتى مىزنند . معلوم است در چنين موردى اهل تهران به جهت تماشاى يك جا جمع مىشوند . البته بيست هزار نفر مىشوند . كدخدا را با زنجير و ضربت‌هاى پىدرپى به ميدان ارگ مىرسانند . در اين بين يكى از كسان مقتول كه مىگويند حسن خان پسر احمد خان نوايى بوده يك شيشه نفت به كله او مىريزد . هنوز كدخدا جان داشته است او را آتش مىزنند . نايب السلطنه از اين شورش وحشت كرده فرار مىنمايد اقدسيه . خدمت شاه آمده تفصيل عرض مىكند . شاه متغير و متوحش شده حكم به گرفتن بعضى از اعاظم شاهزاده‌ها مثل حاجى