امروز كه شنبه بيست و هفتم است ، نواب عليه عزيز الدوله فرستادند : بيا برو مسجد سپهسالار تماشا كن . رفتم خدمت عزيز الدوله . دخترشان و عروسشان را همراه من كردند . رفتيم مسجد سپهسالار . شاه آمد آنجا ، در دكانها گردش كرد .
بيست [ و ] دو هزار تومان از هرچيزى خريد . به قدر صد توپ مشمش و مشمش زرى و كارس ريختند ميان زنها . آنها هم مىريختند روى هم ديگر ، چادرها از سرشان مىبردند ، چارقدهاشان را مىبردند ، سر برهنه ميان مردها ! هى شاه خنده مىكند . بعد رفت ، آن خريدها را هم بردند براى زنها سوغات . بنده هم آمدم خانهء عزيز الدوله . شب بودم .
امروز كه يكشنبه بيست و هشتم است ، آمدم خانه . امروز هم خانه بودم .
امروز كه دوشنبه بيست و نهم است ، باز هم در خانه بودم . مشغول رسيدگى كارهاى خودم بودم .
[ در طرشت ] [ اوّل شوال 1310 ]
امروز كه سهشنبه عيد است ، اوّل ماه شوال ، حضرت و الا بنده را بردند طرشت ، ديدن هندى خانم . من هنوز در اين مدت ديدن هندى خانم نرفته بودم .
رفتم طرشت ، جاى با هواى خوبى است . فصل بهار است . ياد سرآسياب [ 60 ] و باغ زريف « 1 » مرحومه خانم افتادم . خيلى دلم گرفت . قدرى گريه كردم . ديدم براى صاحبخانهها بد مىگذرد ، برخاستم به گردش . حضرت و الا هم از حالت من اوقاتشان تلخ شد كه ، يقين براى شما بد مىگذرد كه گريه مىكنيد . عرض كردم خير ، و اللّه ياد وطن و احباب و دوستان آمدم . مىترسم عمر كفايت ندهد كه يك بار ديگر همه را ببينم . خيلى التفات فرمودند كه من از خيال بيرون كنند .
امشب بوديم .
امروز كه روز چهارشنبه دوم ماه شوال است ، از خواب برخاستيم ، نمازى كرديم . چاى خورديم . گردشى كرديم . حضرت و الا فرمودند بايست طبخ
هامش
( 1 ) . كذا در اصل .