محمد رضاى همدانى موعظه مىكرد و يك پيشنمازى هم نماز مىكرد ، اسمش را فراموش كردم . نجم السلطنه وعده خواست كه مسجد مال ما است ، بايست بيايى .
براى افطار هم بنده را برد خانهاش . آخر شب آمدم خانه .
امروز كه دوشنبه پانزدهم است ، رفتم حمام . روزه هم ندارم . امشب هم منزل بودم .
امروز كه سهشنبه شانزدهم است ، رفتم خانهء غلامحسين خان . هزارهزار خروار گله ، هم خودش و هم خانم و هم پسرهايشان . هرچه هم عذر دروغى مىآورم به درد نمىخورد . براى افطار بنده را نگاه داشتند . بعد از افطار آمدم خانه ، آن وقت گير حضرت و الا افتادم كه تو اسمت اينجا است و همهء اوقات خانههاى مردم هستى . ديگر نمىگذارم از خانه به روى .
امروز كه چهارشنبه هفدهم است ، از خواب برخاسته ، به حضرت و الا عرض كرده كه مىخواهم بروم شاه عبد العظيم . شب احيا است . فرمودند كه من شرط كردم كه شما را از خانه نگذارم برويد . آخر كارى كرديم كه خود حضرت و الا را برداشتيم ، بنده و هندى خانم رفتيم حضرت عبد العظيم . براى افطار برگشتيم .
امروز كه پنجشنبه هجدهم است ، نواب عليه عاليه ، خانم شاهزاده فرستادند كه زودزود بياييد اندران ، كه شبهاى احيا پيش هم باشيم ، و فردا اول تعزيهء حضرت عزيز السلطان است . باز با حضرت و الا گفتگو كرديم . فرمودند نمىگذارم به روى . تا آخر كالسكه درست كردند ما را بردند .
امروز كه جمعه نوزدهم است ، ظهر از خواب برخاستيم . تا قرآن خوانديم ، نماز كرديم ، اول تعزيه شد . به همان جور ، به همانطور كه در تكيه دولت بود .
بله ، چيزى كه كسر « 1 » دارد ، آن تكيه بزرگ بود اينجا كوچك . حياط اعتماد خواجه باشى است . چه آنجا و چه اينجا ، بايست بىچادر برويم . خلاصه اوّل افطار تعزيه تمام مىشود . زود مىآيند افطار مىخورند ، نماز مىكنند . باز [ 59 ] مىروند تعزيه . تا شش از شب رفته تمام مىشود .
امروز كه شنبه بيستم است ، باز ظهر از خواب برخاسته ، به طريق ديروز رفتم
هامش
( 1 ) . در اصل : كثر !