تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه سفر حج عتبات عاليات و دربار ناصرى — صفحة 101

مساهمون:

ص١٠١
آفتابه‌اش را بايست آب كنند . كوزه را آب كنند ، به دستش بدهند . [ 37 ] من هم يك نوكر بيشتر ندارم . شب‌ها كه طلوع صبح بار مىكنند ، خودم برمىخيزم ، آتش روشن مىكنم . سماور را آتش مىكنم ، قليان درست مىكنم . فاطمه و نوكر خواب هستند . به نوكر مىگويم اين كارها را تو بايست بكنى ، مىگويد شما خود برمىخيزيد ، من نمىتوانم برخيزم ؛ اين جواب نوكر . فاطمه كه مىگويد من كه نگفتم خدمت كنم ! حالا كه آبستن هستم هيچ كار نمىتوانم . هزار مرتبه گه بخورم ، ثواب نكنم . خدمت خود مرا بايست بكنم . خدمت فاطمه را هم بكنم . هر ساعت هم بىمنتى شرط كردم در دنيا ديگر ثواب نكنم . امروز كه روز شنبه چهاردهم [ است ] ، باز در خانقاه [ ظ : خانقين ] ماها را نگاه داشتند به واسطهء بىمالى . چون قدغن است ، كسى نمىآيد ، مال پيدا نمىشود . از اين طرف هم قاطرچى عرب كه مىآيد ، نمىگذارند برگردد . قرنتين [ قرنطينه ] مىگذارند . از كاظمين مال كرايه كرديم تا كرمانشاه ، حالا اينجا كه رسيده پشيمان شده كه اگر تا كرمانشاه بيايم برگردم ، ده روز آنجا مرا قرنطينه مىگذارند . ما هم مانده‌ايم بىمال ، تا خداوند چه خواهد . از روزى كه وارد آنجا شديم ، همه‌اش رعد [ و ] برق و باران است . خداوند محافظت كند .

[ به سوى قصر شيرين ]

امروز كه روز يك‌شنبه پانزدهم است ، سحر خبر كردند كه قاطرچى بار مىكند . برخاستيم ، مستعد بار كردن شديم . نماز صبح را على الطلوع كرديم . كجاوه‌ها را بار كردند . بارها را بار كردند . حاجى كلانتر اصفهانى بيچاره همين قدر گفت چرا قاطر كجاوهء مرا عوض كردى ، اين قاطر بد است ، يك نايب فراش اصفهانى هم همين را گفته بود ، پدرسوخته بهانه را در دست گرفت ، كجاوه‌ها بارها را زمين گذارد . مانديم متحير . تا سه به غروب مانده به اين عرب پدرسوخته دعوا كردند . آخر زورشان نرسيد كه بار كند . سه به غروب مانده خبر رسيد قاطرچى ديشب از عجم كشمش بار داشته ، آمده در كاروان‌سرا ، بيرون او را قرنتين گذارده‌اند . بياييد همراه او برويد . ولى او را نمىگذارند داخل شهر بشود بار كند . بعضى اسباب‌ها را به دوش ، بعضىها را آن پدرسوخته عرب بار قاطرها