خواهد شد . هر شب دزدان به طور وحشتناكى به كاروان يورش برده و در پيش چشمان مردم ، اموال آنان را مىدزديدند . آنان حتى با وجود محافظانى كه از كاروان محافظت مىكنند يا كشيك دادن خود حجاج ، يكسره به دزدىهاى خود مشغولند و در اين راه از كشتن و مجروح كردن حجاج هيچ باكى ندارند . بماند كه گاه خود عكّام و جمّال هم اموال حجاج را مىدزدند و به ندرت آنان موفق به بازپس گرفتن آنها مىشوند . مؤلف مىنويسد : « دزدان عنيزه پيدا شدند . علانيه دزدى مىكردند و هيچ خوفى و پروايى نداشتند . و از جبل ، حجّاج و حملهداران تفنگچى نگرفتند ، با وجود كه ابن على حاكم جبل گفته بود . قصور حملهداران بود . غرض عبا و عمامه و چفيه بر سر حجّاج نمىگذاشتند . عرصه بر حجّاج تنگ نمودند . جرأت نداشتند كه از خيمه به جهت سر آب - يعنى خلا - رفتن بروند .
تا غروب آفتاب فرياد و فغان حجّاج بلند بود : « واى بردند » . هرگاه كسى پى دزدان مىرفت ، آن را نيز برهنه مىكردند . قيامتى بر پا بود و فريادرسى نداشتند » و در جاى ديگر : « يكطرف باران و رعد و برق ، و هاىهوى دزدان و پى هم سردادن تفنگ بود . خلاصه خيرگى دزدان به حدى رسيد كه پشت خيمه آمده ، دست دراز كرده ، چادر سر كنيز را كشيده ، بردند و بر همين اكتفا نمودند . ديگر الحمد للّه پيشرفتشان نشد و از حاج شتر و الاغ و اسباب و شال و غيره بسيار بردند » .
نويسنده ما كه شاعر هم بوده است يكجا درباره مصيبت حجاج اشعارى هم مىسرايد كه در برخورد حجاج با عنيزه است :
از آن سو عنيزه از اين سوى حاج * بياويختند همچو گرگ و دجاج
در آن شب همه تاخت تاراج بود * مصيبت عجب بر سر حاج بود
يكى بود در ناله و اضطرار * يكى بود لرزان چو سيمابوار
ز جور عنيزه يكى لخت بود * يكى ديگ پربار و در پخت بود
يكى در دعا و يكى در دغا * يكى در نماز و يكى در جفا
شتر هم به غارت شدند و ذلول * همه سرد گشتند ، هم دل ملول
عجب شورشى بود آن شب تمام * شده فوت از حاج ، مطلب تمام