عيد الضّحى يعنى عيد قربان ؛ پارسال امروز از رحبه يعنى عين السيد طرف مكهء معظمه روانه شده بوديم . از سال آينده تا حال [ كذا ] در سفر هستيم و به حج نرسيديم . از راه جبل بيشتر از يك سال شد كه در سفرم و به مكهء مشرّفه نرسيدهام . اللّه تعالى از كرم و فضل خود و به حق محمد و آله الاطهار به زودى به منزل مقصود برساند و بعد حج مقبول همهء مؤمنين و مؤمنات را به خانههاى اوشان برساند و ما هم از طرف اوشان به خانه و به مقصد خودم برساند ، بتصدق محمد و آل محمد ، آمين يا ربّ العالمين ، برحمتك يا أرحم الراحمين ، يا أكرم الأكرمين و يا أجود الأجودين . و نماز صبح در راه خوانده و از دور دريا و قلعهء ينبوع و جهازها پيدا شد بعد مدت . غرض ، دو ساعت روز بلند شده به ينبوع البحر - بفضله - رسيدم . تحقيق شد كه ابراهيم پاشا ديروز عصر از مصر رسيد . من بعد خيمه زده ، دو شال و دو قند . . . . نزد . . . ابراهيم پاشا فرستادم . بسيار به آدمان ما - بفضله - عزّت و محبّت كرد ، ( ميرزا كاظم و آخوند ملا على نقى شاهرودى و سيد حسن صراف كربلايى مفلح روبروى خود نشاند و قهوه داد ، و گرنه قاعده نيست كه كسى روبروى او بنشيند ) و شال و قند گرفت ، كشتى خاص خود به من داد . و به سليم آغا حاكم اينجا هم شال و قند فرستادم . قند گرفت و شال را پس داد . گفت من در خدمت شما حاضرم . غرض ، از ترس ابراهيم پاشا نگرفت .
وقت عصر نزد ابراهيم پاشا رفتم . بسيار تعظيم و توقير كرد . « برخاسته ، جاى خود به من داد » بسيار احوال پرسيد . من براى جهاز و غيره گفتم . قبول كرد و ممنون شد . ابراهيم پاشا مرا گفت شما دو روز ديگر بمانيد كه سرانجام كار شما به خوبى بشود . من قبول كردم .
- بفضله - ششم ذى قعده روز شنبه : قريب ظهر ابراهيم پاشا و سليم آغا براى ديدن من آمد . بسيار تعارف كردم . خوب شخص است . [ گفت پاشا هم براى ديدن شما مىآمدند . لكن بر سر سفرهء وهابىاند . بعده پاشا او را طلبيد ، بىاختيار رفت ] « 100 » بعد از نماز مغرب پاشاه يك آدم را ، معه مالك جهاز فرستاد . غرض ، دو ريال فى آدم طى كردند . صيغه خوانده ، رفتند .
هامش
( 100 ) . داخل كروشه خط خورده است . شايد مربوط به اينجا نبوده است .