آمده بودند . قدرى نشسته ، رفتند . عكّامها فساد كردند . حاجى على كه بسيار شرير بود . او را بيرون كردم ، باقى عكّام بودند . قنبر هم بر سر شرارت مىخواهد كه برود . من هم جواب دادم . و مرا زكام عارض شد . تمام شب درد سر به شدّت بود ؛ خواب نيامد .
- بفضله - چهارم ربيع الاوّل روز شنبه : امروز ميرزا كاظم را مسهل دادم . و ميرزا رجب على لنبونى اسباب خود و خيمهء خود آورده ، نزد ما زدند . ارادهء اوشان مدينهء منوره است . شيخ خزاعل هم آمده بود . بعد رفتن ايشان ميرزا ابراهيم خان هراتى آمده بودند . و چادر ميرزا اسماعيل ناظر هم آمد ، خود بعد خواهند آمد .
بسيار مردم امروز چادرها خود در منزل ما آوردند و زدند . و شيخ خلف دوبار آمده بودند ، و حاجى صالح هم باز آمده بود .
- بفضله - پنجم ربيع الاوّل روز يكشنبه : امروز همه اسباب خود درست مىكنم . براى رفتن بعده شيخ خلف آمده گفتند كه از من هيچ نمىشود . شما حاجى صالح را طلبيده ، خرج داده ، بند بست بكنيد ؛ از من چيزى برنمىآيد . بعد رفتن شيخ خلف حاجى صالح را طلبيدم . گفتم من چهطور بروم ؟ گفت در حمل من بياييد و الّا من قسم خوردهام كه اگر برادر من هم بيايد ، من همراه نخواهم برد . من گفتم كه چاره بده ، روز پنجشنبه مىرويم . غرض ، حاجى صالح حمله دار بر شرارت است و مرا مناسب نيست كه پى تقصير حاجى مفلح بگذارم ، و شيخ هم ناكارهاند . غرض ، من مصدّع شدم ، باز شيخ را طلبيده ، گفتم كه صورت واقعه همچنين است . بعد از اين من براى ديدن ميرزا رضا قلى و ميرزا اسماعيل و آقا رجب على لنبونى رفتم ؛ و ميرزا رضا قلى براى ديدن حجيلان رفتند . وقت عصر شيخ خلف مرا پيغام فرستادند كه من در اندرون شهر مىروم ، به مدينهء منوره نمىروم . شما هم اگر بياييد ، بياييد . بعده حاجى مفلح را طلبيده ، گفتم شيخ همچو گفتند ، اگر شما مرد هستيد مرا ببريد ؛ من تو را نمىگذارم و الّا جواب صاف بده ، من هر كار كه در عقل من بيايد خواهم كرد . گفت تا فردا جواب مىدهم . و باران تمام شب بسيار باريد كه گاهى در سفر همچو نباريد . قريب صبح دزد از خيمهء زنانه ما سه تا ظرف مس را برد . و مير يوسف على بهتانها بر من بسته ، از بيگم صاحبه قبله گفتند و آتشافروزى كردند . بيت :
آتشافروزى بود كارش مدام * روز و شب اين فكر دارد و السّلام