تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكرة الطريق في مصائب حجاج بيت الله العتيق ( فارسى ) — صفحة 105

مساهمون:

ص١٠٥
اسماعيل و آخوند ملا محمد لواسانى آمده بودند . گفتگو كردند ، من گفتم به مدينهء مشرّفه مىروم . از اين سبب ميرزا اسماعيل ناخوش شدند كه خود ارادهء مكّهء معظّمه دارند . وقت مغرب رفتند . قدرى طعام براى ميرزا اسماعيل فرستادم . و شتران كه دزد برده بودند ، آدم‌هاى حجيلان هرسه شتر را آوردند و به اوشان عبا دادم . - بفضله - غرهء ربيع الاوّل سنهء 1231 هجرى مقدّسه مطابق سيزدهم ماه همت 1196 جلوسى مبارك ، روز چهارشنبه : حاجى صالح نزد من آمده بود . شال سرخ بوته‌دار بر سر بسته بود . آقا رجب على لنبونى پسر حاجى مذكور را حمله دار خود كرد به شرط بردن به مدينهء طيّبه . بعده آقا رجب على لنبونى نزد ما آمدند . گفتند كه حاجى صالح را حمله دار خود مقرّر كردم به شرط بردن ما را به مدينهء مشرّفه . بعده ميرزا ابراهيم خان هراتى آمدند . هم اوشان سخنان رفتن مدينهء منوّره كردند و گفتند كه اين طلسم است كه كسى نمىتواند كه از ايشان جدا شود . بعده من كجاوهء بيگم صاحبه را بر شتر بسته گردانيدم . شب هم ابر بود . - بفضله - دويم ربيع الاوّل روز پنج‌شنبه : آدم ميرزا عبد الوهّاب آمد . بسيار التجا كرد كه : همه آمده‌اند ، شما بياييد . من اگرچه چيز خورده بودم ، باز هم رفتم . ميرزا رضا قلى و ميرزا اسماعيل روز و آن شب بودند . بعده چيز آوردند . من كه خورده بودم ، قدرى خوردم . از آن‌جا به چادر خود آمده ، مفلح را خلعت معه دو شاله دادم . بعده شيخ خلف براى ديدن من آمدند . بعده من قدرى چادر خود كنده ، چند قدم طرف حجاز بردم . عيال ميرزا محمد حسين صاحب و احمد خان و غيره هم همراه ما منزل كردند . و ميرزا كاظم را يك دنبل بر پشت برآمده ؛ از اين سبب اوشان بىقرار بودند . من گفتم كه خون بگيريد . غرض ، خون گرفتند ، و مير يوسف على هم قدرى خون گرفتند . - بفضله - سيوم ربيع الاوّل روز مبارك جمعه : سال فاتحهء نوّاب عمدة الأمرا بهادر مرحوم ، داعى ما رئيس ملك كرناتك بودند . ميرزا اسماعيل ناظر و آخوند ملا محمّد لواسانى براى ديدن ما آمده بودند . گفتند فردا ما هم نزد شما نقل مكان مىكنم . بعده حاجى صالح و برادرش حاجى مهدى و شخصى ديگر همراه او