خلاصه رفته رفته كارشان بالا گرفته در مقابل ميمنهء حكومت خودسرى و خوددارى ميكردند .
گاهى كه از جانب دولت چند نفر باعانت حكومت ميرسيد مانند گرگ و پلنگ در كوهسار بسر بردند و چون مأمور و غلام ديوانى بىنيل مرام مراجعت نمود با اسلحه و تفنگ در بازار و بر زن شهرميزيستند .
آخر الامر كار به جائى رسيد كه در شهرو بلوك هرچه از هركس ميخواستند ميگرفتند ، اگر در تسليم مدعا فى الجمله خوددارى مىنمودند فى الفور اكتفا به گوش و بينى نكرده او را ميكشتند .
آخر الدواء آه مظلومان اثر كرد و ركاب نصرت انتساب نواب مستطاب اشرف امجد ارفع و الا احتشام الملك ادام اللّه اجلاله العالى بصوب كاشان نهضت فرمود و رايت قدرت و شوكت برافراخت و غمام ظلم و جور مرتفع ساخت [ 181 ر ] و آفتاب عدل و احسان كه مدتها در حجاب سحاب افتضاى زمان متوارى و مستور بود برقع از رخ برانداخت ، با عزم جزم در قلع و قمع آنها پرداخت و به نيروى بخت و قدرت اقبال در بلده و بلوك هرچهار روز چند نفر از آنها دستگير فرموده بكشور عدم و اقليم فنا فرستاد و هيچ نياسود تا بالمرّه عرصهء وجود را از خار و خاشاك هستى آنها مصفا فرمود :
جفا و جور ز عدلش روان بسايهء آهو * نياز و آز و جودش دوان به بنگه عنقا