چهارصد سال برآمده بود تا جهان پر بود از سباع و وحوش و شياطين آدمى صورت بىدين و ادب و فرهنگ و عقل و شرم ، قومى بودند كه جز خرابى و فساد جهان ازيشان چيزى ظاهر نشد ، و شهرها بيابان شده و عمارت پست گشت ، بمدّت چهارده سال بحيلت و قوّت و كفايت بدينجا رسانيده ، جملهء بيابانها آبها روان گردانيد و شهرها بنياد نهاد و رستاقها پديد كرد چندانكه در چهار هزار سال پيش ازو نبود و معمار و ساكنان پديد آورد و راهها پيدا فرمود و سنّتها فرونهاد از اكل و شرب و لباس سفر و مقام ، به هيچ چيز دست نبرد تا جهانيان بكفايت او واثق بوند هرآينه تا به آخر برساند ، و غم روزگار آينده تا هزار سال بعد خويش چنان بخورد كه خللى نيفتد ، و شادى او بروزگار آينده و اهتمام بمصالح خلايقى كه بعد او باشند زيادت از آنست كه بعهد مبارك خويش ، و استقامت كار خلايق نزديك او از صحّت ذات و نفس او اثر بيشتر دارد ، و هركه نظر كند بآثار او درين چهارده سال و فضل و علم و بيان و فصاحت و خشم و رضا و سخا و حيا دها و ذكاء او بيند و بداند و اقرار آورد كه تا قدرت نقشبند عالم اين چرخ پيروزه را خم داشت « 1 » زمين را پادشاهى براستين چون او نبود ، و اين در خير و صلاح كه او بر خلايق گشاد تا هزار سال بماند ، و اگرنه آنستى كه ميدانيم بعد هزار سال بسبب ترك وصيّت او تشويشى و آشوبى در جهان خواهد افتاد و هرچه او بست بگشايند و هرچه او گشاد ببندند گفتيمى كه او غم عالم تا ابد خورده است ، و اگرچه ما از اهل فنا و نيستىايم ليكن در حكمت آنست كه كارها براى بقا سازيم و حيلت براى ابد كنيم بايد كه تو از اهل اين باشى ، و مدد مكن فنا را تا زودتر بسر تو و قوم تو آيد كه حكما گفتهاند : إنّ الفناء مكتف من أن يعان و أنت محتاج إلي أن تعين نفسك و قومك بما يزينك في دار الفناء و ينفعك في دار البقاء ، و بحقيقت بدان كه هركه طلب فروگذارد و تكيه بر قضا و قدر كند خويشتن خوار داشته باشد و هركه همگى در تگاپوى و طلب باشد و تكذيب قضا و قدر كند جاهل و مغرور بود ، عاقل را ميان طلب و قدر پيش بايد گرفت و نه بيكى قانع ، چه قدر و طلب همچو دو هالهء « 2 » رخت مسافرست بر پشت چهارپاى ، اگر از آن دو يكى
هامش
( 1 ) - ب : خم داده است
( 2 ) - در حاشيهء ب يكى از خوانندگان چنين نوشته : دو هاله يعنى دو لنگهء بار كه تجّار دو عدل گويند .