ما ذا فعل اللّه بكسرى و قيصر فقال سألتني عمّا سألت عنه اخي جبرئيل فقال جبرئيل هممت ان اسأل اللّه عزّ و جلّ عن ذلك فإذا النداء من تحت العرش ما كنت لا عذّب بالنّار ملوكا عمروا بلادى و نعشوا عبادى ، معنى آنست كه از رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم پرسيدم كه خداى تعالى با كسرى و قيصر چه كرد گفت تو از من همان پرسيدى كه من از برادر خود جبرئيل پرسيدم ، مرا گفت من قصد آن كردم به حضرت عزّت جلّ ذكره اين سؤال عرض دارم ندا شنيدم از زير عرش كه ما بندگانى را كه عمارت دنيا و عدل با رعايا كه بندگان مااند كنند بدوزخ نسوزانيم ، شعر :
عدل كن زانكه در ولايت دل * در پيغمبرى زند عادل
در شبانى چو عدل داد كليم * داد پيغمبرى خداى كريم « 1 »
با عزّ و دولت بنى اميّه و ساير ظلمه با آنكه ده يك از ملك اكاسره نداشتند بشومى ظلمى كه پيش گرفتند بدانجا رسانيدند كه بهر منبر و محراب و دفتر و كتاب كه نام ايشان ميرود نفرين و تهجين قرين ذكر [ و آيين « 2 » ] ايشانست و قطع مىتوان كرد از قساوت دل ايشان بر شقاوت هردو جهان .
چنين شنيدم كه چون عمر بفضل ربّانى عزّت سلطانى اهل فارس بذلّت و قلّت مبدّل گردانيد و قهر جبروت بروت كسروى و خاقانى بركند و معلوم عالم شد كه و للّه العزّة و لرسوله و للمؤمنين [ هر ] سرور و مهتر را كه در ديار اعاجم بودند بطيّبه كه مدينهء رسول صلواة اللّه عليه است فرستادند ، چون كبار صحابه و عترت رسول را عليه السّلام بديدند و آثار و اخبار معجزات و فضل و دلالات نبوّت بشناختند حقيقت شد كه آنچه بديشان رسيد اثر خلقى نبود و اگرنه عرب هماناند كه سيّد و سند ايشان نعمان بن منذر بن ماء السّماء را كسرى در پاى پيل انداخت ، هر روز بزرگان فارس به مسجد رسول كه مهبط وحى ذوالجلال و مرقد مبيّن حرام و حلالست جمع شدندى و صحابه رضوان اللّه عليهم حكايتهاى ملوك فارس و مذهب و طريقت و مطلب و حقيقت ازيشان
هامش
( 1 ) - از حديقهء سنائى
( 2 ) - عبارت بين دو قلّاب از الف و ب ساقط است .