تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ طبرستان ( فارسى ) — صفحة 41

مساهمون:

ص٤١
و أعجز النّاس ملغى السّعى متّكلا * على الّذى يفعل الأقدار و القسم لو كان لم يغن رأى يكن فكر * أو كان لم يجد سعي لم يكن قدم
بايد كه شاه و شاهزادهء طبرستان مرا به چندين گستاخى كه كردم معذور دارد كه حقوق پدر و بزرگى خاندان ترا روا نداشتم از نصيحت چيزى باقى گذارم و بنفاق و تملّق و ريا و ترفّق تعلّق سازم ،
و لست بزوّار الرّجال تملّقا * و ركنى عن تلك الدّناءة أزور يثبطنى عن موقف الذّل همّة * إلي جنبها خدّ السّماك معفّر
ترجمهء سخن ابن المقفّع تا اينجاست و السّلام . امّا در كتب چنين خواندم كه چون جشنسف ، شاه طبرستان ، نبشتهء تنسر بخواند به خدمت اردشير بن پاپك شد و تخت و تاج تسليم كرد . اردشير در تقريب و ترحيب او مبالغه لازم شمرد بعد مدّتى كه عزيمت روم مصمّم كرد او را باز گردانيد و طبرستان و ساير بلاد فدشوارگر به دو ارزانى داشت و ملك طبرستان تا عهد كسرى پيروز در خاندان او بماند . چون قباد بشهنشاهى نشست تركان بخراسان و اطراف طبرستان تاختنها آوردند ، قباد با موبدان مشورت كرد ، بعد از استخاره و تدبير رأى زدند كه شهنشاه مهتر پسر خويش كيوس نام را آنجا بايد فرستاد چه طالع او موافق طالع آن ولايتست و قصّهء او بجاى خود برود . امّا اساس سياست آل ساسان و قواعد سنن اردشير بابك تا بعهد كسرى انوشيروان مادام كه مساعفت اقدار و مضاعفت اقتدار ايشان بود طراوت و احكام و رونق و اعظام بر زيادت بود ، و چون جهاندارى به دو رسيد بافاضت عدل [ و اصابت رأى و اشاعت جود « 1 » ] اعلاء منار قدر و اعلان شعار ذكر بدانجا رسانيد كه تا قيامت در زبان خواص و عوام شهرتى تمام يافت كه از بيان استغنا و افتقار دارد با آنكه غيار « 2 » مذلّت كفر بر دوش دولت او بود . روايت است از جابر بن عبد اللّه انصارى كه از رسول صلواة اللّه عليه پرسيدم كه :
هامش
( 1 ) - عبارت بين دو قلّاب در الف و ب نيست ( 2 ) - در الف : غ ؟ ؟ ؟ ار و در ساير نسخ غبار ، غبار يعنى نشان اهل ذمّت ( مهذّب الأسماء ) و آن وصله‌اى بوده است كه بر جامهء اهل ذمّه براى معرّفى ايشان برنگى غير از رنگ جامه ميدوخته‌اند .