پرويز بود و با او بروم شد و بحرب بهرام شوبينه اثرها نمود و در اصطخر و آذربايگان و عراق و طبرستان نايب خسرو بود و بعد از چيرگى لشكر عرب و غلبهء جنود ترك بطبرستان افتاد ، مردم طبرستان پناه به دو بردند چنان كه در مقدّمه گفته شد به حكم نفوذ بر اموال و دماء طبرستانى خطّ ستاند و پادشاهى طبرستان قبول كرد ، پانزده سال پادشاه بود تا ولاش نامى بشارمام بغدر خشتى بر پشت او زد و بكشت ، سهراب بن به او با پير مادرى بدهى از ولايت سارى متوارى بود و جملهء مردم طبرستان بر ولاش بيعت كرده بودند جز مردم كولا ، تا خورزاد خسرو اسفاهى او را برداشته بكولا برد و مردم كوه قارن يارى دادند ناگاه شبيخون بپنجاه هزار بردند ، ولاش را بكشتند و سهراب را بفريم برده بپادشاهى نشاندند و از آن تاريخ تا قتل ملك شهيد فخر الدّوله هيچ ملوك استيصال ايشان نتوانست كرد اگرچه خصومات بسيار كردند و سادات علويّه و اولاد گاوباره وقارنوند و آل بويه و آل وشمگير بر ايشان چيرگى يافتند و ولايت از دست ايشان بازستاندند امّا بهرحال با عزّ و تمكين مىبودند ، مهر مردان بن سهراب هم در آن عهد بود و باندك مدّتى ملكت و سرورى يافت و در اقرب اوقات از دنيا رحلت كرد و سرخاب بن مهر مردان پيش از پدر وفات يافت ، شروين بن سرخاب كه ملك الجبال لقب گرفت در عهد ونداد هرمزد بود ، با او عهد بست و تمامى امراى عرب را از طبرستان خارج كردند چنان كه مذكور شد ، « 1 » شهريار بن شروين در عهد قارن پسر ونداد هرمزد بود معاصر هارون الرّشيد كه شروين بنوا نزد هارون فرستاده بود ، « 2 » بعد او جعفر بن شهريار بن شروين ملك الجبال بود و بعد او اصفهبد قارن بن شهريار ملك الجبال بود ، در عهد معتصم خليفه بود در سال سبع و عشرين و ماتين زنّار از ميان بگسست و دعوت اسلام قبول كرد « 3 » و در عهد داعى الكبير بود كه داعى استندار بادوسبان را بر سر او فرستاده بود تا جمله ولايت او بسوخت « 4 » تا باز اصفهبد قارن بميانجى بادوسبان با داعى صلح كرد و پسران خود مازيار و سرخاب را بنوا پيش داعى فرستاد و اين جمله در سنهء اثنين و خمسين و ماتين بود ، سرخاب بن قارن هم در عهد داعى كبير بود باندك روزگار نماند ، رستم بن سرخاب هم در عهد داعى كبير بود كه داعى چون ديالم
هامش
( 1 ) - رجوع شود به قسم اوّل صفحهء 183 ببعد
( 2 ) - قسم اوّل صفحهء 198
( 3 ) - ايضا ص 222 - 223
( 4 ) - قسم اوّل صفحهء 239 و 243