تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ طبرستان ( فارسى ) — صفحة 283

مساهمون:

ص٢٨٣
زد و در گريه افتاد ، على درزى قمى كلاه برگرفت و دستارى بياورد و گفت اين بر سر بنه تا تهى سر نباشى ، آواز داد كه از آن ما اينجا كيست گفتند ده تن بيش نيستند گفت برويد و ليلى را بگوييد كه چرا اين حركت كردى و مراد تو چه بود ، رفتند و گفتند جواب داد كه سيّد را بگوييد كه اين معنى بفرمان من نبود امّا تو در اين شهر نتوانى بود ، ازين ده تن جز عناتور بازنيامدند ، سيّد را گفت كار از تدبير گذشت ، بيرون شو ، گفت تنها بيرون نيارم رفت ، ليلى را بگوى تا سى مرد بدهد تا مرا ازين شهر بيرون برند ، برفت و گفت ، لشكرستان را با سى مرد بفرستاد و بو القاسم با على درزى و پنج نفر غلام از شهر برفتند و ديالم دروازه ببستند ، او به راه نو كلاته بازايستاد تا نان بخرد و جز سه دينار زر نداشت ، غلام يك دينار ببرد تا نان بخريد ، بر دوش مردى داد چون بدان موضع رسيد سيّد ابو القاسم رفته بود ، نانى او برگرفت به جهت خويش و ديگر مرد را داد و غلام نيز بگرگان رفت ، سيّد ابو القاسم چون پيشتر شد سه پياده را ديد كه ميآمدند ، گفت از كجا مىآييد جواب دادند كه از استراباد ، خبر داعى و برادر پرسيد گفتند داعى او را بشكست و از آنجانب استراباد او را ديديم كه منهزم ميرفت ، سيّد ابو القاسم و درزى قمى تنها مانده بودند ، متحيّر از اسب به زير آمد و با قمى داد و در ديهى شد درازگوشى بخريد و به راه بسطام با دامغان رفت و از آنجا بارى افتاد و از رى بگيلان و چون داعى بو الحسين را بشكست پيش او فرستاد كه تو كجا ميروى من مطيع و خدمتكار توام ، مهتر و متصدّى و پادشاه تويى ، ولايت از آن پدر شماست ، برادر ابو القاسم ناصر با من خصومت مىكند من نيز بجواب او مشغولم ، چون نبشته و قاصد داعى با بو الحسين ناصر رسيد بازگرديد و بعهد و صلح به يكديگر پيوستند و با گرگان شده مدّتى آنجا بماندند .

سبب محاربهء سيمجور « 1 » با سيد ابو الحسين

چون بخراسان فتنه‌هاى آل سيمجور ظاهر شد سيمجور « 1 » بگرگان
هامش
( 1 ) - در جميع نسخ : « على بن سيمجور » آمده و آن غلط است چه علاوه‌بر آنكه از ابو عمران سيمجور دواتى غلام معروف اسمعيل بن احمد سامانى و سردار مشهور پسرش احمد و نواده‌اش امير نصر فرزندى بنام على در تواريخ مذكور نيست اين واقعه يعنى آمدن بجرجان با 4000 لشكرى و جنگ با سيّد ابو الحسين و لشكركش او سرخاب بن و هسودان راجع به خود سيمجور است ( رجوع كنيد بتاريخ ابن الاثير در وقايع سال 310 ) و همين سيمجور است كه در 314 پس از استيلاى امير نصر بن احمد بر رى و مراجعت امير سامانى از آنجا بر آن شهر حكومت يافت .