تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ طبرستان ( فارسى ) — صفحة 274

مساهمون:

ص٢٧٤

مخالفت حسن بن قاسم با ناصر

تا اتّفاق افتاد كه ناصر كبير حسن بن قاسم را بگيلان فرستاد و فرمود ملوك گيلان را كه كوه و دشت دارند براى اظهار اطاعت بآمل آورد ، چنان كه اشارت بود هروسندان بن تيداو خسرو فيروز بن جستان و ليشام بن وردراد را با جملهء قبايل ايشان بياورد و پيش ناصر نبشت كه همه بمدد و خدمت تو مىآيند و آن جماعت از ناصر كبير آزرده بودند بسبب آنكه باوّل نوبت بدانچه ايشان را از مال پذيرفته بود تمام ادا نكرد ، جملگى بر حسن قاسم بيعت كردند بدانكه او را بگيرند و درهم بيعت از حسن قاسم بستاندند ، چون بآمل رسيدند حسن قاسم بمصلّى فرود آمد ، پيش ناصر نرفت ، يك روز با خواصّ خويش و حشم برنشست و بدرگاه آمد بطلب رزق لشكر ، ناصر بترسيد و بر استرى نشست ببىراه [ از ] خانه بيرون افتاد و خواست بپايدشت شود ، حسن قاسم بدنبال او بشد و او را بگرفتند بآمل آورده و از شهر با قلعهء لارجان فرستاده ، اصحاب حسن قاسم در سراى ناصر افتادند جملهء اموال و حرم را بغارت برده ، بدان انجاميد كه حسن برنشست و چند كس را آن روز بنيزه بزد و زن و فرزند ناصر باز نتوانست ستد و حسن را بشمشير از اسب درآوردند و حرب خاست ، با فرداد مردم آمل لشكر ناصر را ملامت كردند كه شما با امام خويش اين روا داريد ، مسلمان نباشيد و بدتر از شما در جهان قومى نتوانند بود ، و عامّهء شهر كسان ناصر را تيمار داشتند و مراعات واجب دانستند تا غوغا خاست و ليلى بن نعمان از سارى آمده بود ، با اين جماعت يار شد بسراى حسن قاسم شدند و او را دشنامها داده و بقهر انگشترى ازو ستدند و بقلعه فرستاده ناصر را بياورده و بعفو طلبيدن و استغفار و توبه پيش او شدند ، همه را عفو كرد ، حسن قاسم تنها برنشست كه جمله مردم او را بازگذاشته بناصر پيوسته بودند ، و تا بميله برفت ، مردم خبر يافتند بدنبال بشدند و او را گرفتند ، نزديك ناصر برده البتّه روى ازو نگردانيد و كلمهء درشت نيز هم روا نداشت و گفت عفو كردم و در گذشته ، بعد چند روز دستورى داد كه بگيلان رود آنجا بنشيند ، چون مدّتى برآمد ابو الحسين احمد بن النّاصر شفاعت كرد ، او را باز خواند و دختر ابو الحسين كه مادر ابو الفضل الدّاعى بود به دو داد و ولايت گرگان به دو سپرد .
تاريخ طبرستان ( فارسى ) — صفحة 274 | عباس إقبال آشتياني / اقبال آشتيانى / محمد بن حسن بن اسفنديار كاتب