تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ طبرستان ( فارسى ) — صفحة 276

مساهمون:

ص٢٧٦
دوازدهم رمضان سنهء اربع و ثلثمائه بآمل رسيد و سيّد ابو الحسين احمد بن النّاصر پادشاهى با او سپرد ، برادر او ابو القاسم جعفر بن النّاصر پيش او فرستاد كه ملك پدر ماراست چرا به دو ميدهى مكن كه نيك نميكنى و نديدى او با پدر چه كرد ، سخن برادر نشنود و قبول نكرد تا برادر به ترك او گفت و از او برگرديد پيش محمّد صعلوك رفت كه به شهر رى والى بود و تقرير كرد كه شعار و علم سياه كند و سكّه و خطبه بنام صاحب خراسان فرمايد و او را مدد دهد تا طبرستان از ايشان بازستاند ، و داعى حسن قاسم سيّدى نيكو سيرت و عادل و عالم بود ، مردم طبرستان به هيچ عهدى چندان امن و رفاهيت و عدل نديدند كه بايّام او و كفايت و سياست او بيشتر از جملهء سادات بود چون ابو القاسم جعفر بآمل رسيد حسن بن قاسم الدّاعى با گيلان شد در سنهء ستّ ثلثمائه ، « 1 » ابو القاسم جعفر بن النّاصر الكبير ميگويد در اين وقت ، شعر :
لا يكشف الغمّاء الّا ابن حرّة * يهون عليها عبؤها و احتمالها من النّاصريّين الكرام اذا غدوا * تطأطأ . . . « 2 » ابى ناصر الحقّ الّذى ايّد الهدى * و كانت له يمنى الهدى و شمالها عليه سلام اللّه ما ذرّ شارق * و ما غارت الحورا ؟ ؟ ؟ هود ؟ ؟ ؟ عالها [ كذا ؟ ] نفيت اذا منه و بدّلت قسوة * . . . « 3 » لئن لم اصبّح آملا بكتائب * تضيق بها صحراؤها و جبالها فأترك اهل الثّلب و الغدر همّدا * كما صنعت يوما بعاد شمالها
مدّت هفت ماه تا جمادى الآخرهء سنهء سبع و ثلثمائه بآمل مىبود ، خراجها باستقصاء و ظلم بستد و قسمتها طلبيد ، مردم بعهد او برنج آمدند تا ديگر باره داعى حسن بن القاسم آمد و عدل و انصاف چنان كه عادت شدهء او بود فرمود و خلايق دستها برداشته بتضرّع از خداى ثبات ملك و استقامت دولت او خواستند و بمصلّى آمل كوشكهاى رفيع فرمود
هامش
( 1 ) - از اينجا تا آخر قطعه شعر عربى فقط در الف هست ( 2 و 3 ) - در اصل نسخه جاى اين قسمت‌ها همچنين بياض است .
تاريخ طبرستان ( فارسى ) — صفحة 276 | عباس إقبال آشتياني / اقبال آشتيانى / محمد بن حسن بن اسفنديار كاتب