تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ طبرستان ( فارسى ) — صفحة 251

مساهمون:

ص٢٥١
و نماز شام برنشسته وقت صبح بچالوس رسيد ، بو الحسين و ليشام و ديگر ديالم « 1 » را كه با او بودند بگرفت و بسيار مال و غنيمت برداشت و آن شب با خواجك آمد و روز آدينه به شهر آمل رسيد و در ششم جمادى الاولى بپادشاهى بنشست و مدّت ملك ابو الحسين ده ماه بود ، او را بند فرمود نهاد و منادى كرد تا جملهء عمّال او را امان دهند ، فرا پيش آمدند حساب مال باز خواست تا رشته ، هرچه برده بودند بازآوردند و خواهر او سكينه نام را كه زن حسن زيد بود بياورد ، جمله جواهر زرّينه ازو بستد و بعد از آن بند از ابو الحسين برداشت و فرمود تا هركرا مصادره كرده بود حق ازو طلبند و صلحاء و فقهاء آمل بهزار درهم گواهى دادند ، ديگر باره بند فرمود نهاد و باليشام ديلم « 2 » هر دو را بسارى فرستاد هرگز كسى ديگر ايشان را باز نديد ، گفتند به راه هلاك كردند ، « 3 » و شجاعت و عقل و علم او را پيش ازين ذكر رفت « 4 » . چنين شنيدم كه بعد آنكه بملك بنشست روايت از سيّد امام ناطق بالحقّ ابو طالب رضى اللّه عنه از ابو احمد محمّد بن على العبد [ كى « 5 » ] كه ابو القاسم عبد اللّه بن احمد الكاتب البلخى كه در مقدّمه ذكرش رفت « 6 » حكايت كرده كه داعى محمّد بن زيد بر ناصر كبير حسن بن على گمان برد كه او در بند دعوت و رياست خلق است ، درين روز من و ابو مسلم بن بحر در مجلس داعى محمّد زيد حاضر بوديم ناصر كبير حسن بن على درآمد و سلام كرد و بنشست بعد ساعتى روى بابو مسلم آورد و گفت يا ابا مسلم من القائل :
و فتيان صدق كالأسنّة « 7 » عرّسوا * على مثلها و اللّيل تغشى « 8 » غياهبه لأمر عليهم أن تتمّ صدوره * و ليس عليهم أن تتمّ عواقبه « 9 »
ناصر كبير در انشاء اين شعر خطا و سهو كرد و تهمت محمّد بن زيد را يقين گردانيد هردو سر در پيش افگنديم و بجواب او مبالات ، نرفت او نيز دريافت كه خاموشى ما را موجب چيست خجل و خايب شد و بعد ساعتى برخاست و برفت ، داعى محمّد زيد ابو مسلم
هامش
( 1 - 2 ) - اين قسمت فقط در الف هست ، ( 3 ) - از اينجا تا آخر جواب عربى داعى بابو مسلم فقط در الف هست . ( 4 ) - رجوع كنيد بصفحهء 94 و بعد از آن ، ( 5 ) - و بالاصل : العند ( 6 ) - رجوع كنيد بصفحهء 94 ( 7 ) - در اغانى ( ج 15 ص 103 ) : و ركب كاطراف الاسنّة ( 8 ) - در اغانى : تسطو ( 9 ) - اين دو بيت از ابو تمّام طائى است