تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ طبرستان ( فارسى ) — صفحة 252

مساهمون:

ص٢٥٢
را آواز داد و گفت يا ابا مسلم ما الّذى انشد ابو محمّد ، فقال اطال اللّه بقاء السيّد الدّاعى هذا ، شعر :
اذا نحن ابنا سالمين بأنفس * كرام رجت امرا فخاب رجاؤها فأنفسنا خير الغنيمة انّها * تؤب و فيها ماؤها و حياؤها « 1 »
داعى گفت : او غير ذلك ، انّه يشمّ رائحة الخلافة من جبينه . چون ملك طبرستان برو قرار گرفت آهنگ كهستان اصفهبد رستم بن قارن فرمود و او را از ولايت بيرون كرد ، با نيشابور فرستاد پيش عمرو بن ليث و عمرو به جهت او شفاعت فرستاد و امان طلبيد ، سوگند و عهد رفت برقرار كه سپاهى بخويشتن راه ندهد و آنچه دارد پيش محمّد زيد فرستد و خراجها كه در آن سالها نداد ادا كند ، و محمّد را نشستگاه گرگان بود و بسيار حشم برو جمع آمد از اصحاب رافع و عبّاس و نواحى گرگان علوفه او را وفا نكرد .

رفتن محمد زيد برى و واقعات رافع با او و لشكر آوردن بطبرستان

در شهر ربيع الاوّل سنهء اثنين و سبعين و مأتين در رى تركى بود اساتكين گفتند محمّد زيد را هوس افتاد كه برى شود ، از گرگان بدامغان رفت و از آنجا بسمنان روزى دو نزول كرد و بخوار شد و با فرداد بوهراوان نزديك رى لشكر عراق مصاف داده ايستاده بودند ، چون بر همديگر كوفتند لشكر محمّد زيد شكسته آمدند و او بهزيمت بالارجان افتاد و خراسانيان بر خراسان شدند ، چون بآمل رسيد نمودند عزيمت گرگان دارد ، ناچار محمّد زيد كوچ كرد و بديلمان فرستاد تا مدد آورند ، چون بتميشه رفت خبر افتاد كه رافع بگرگان آمده او نيز مقام كرد بحصار تميشه منتظر ديالم ، در همان مدّت بسبب فتنه كه در خراسان ظاهر شده بود رافع با نيشابور شد و محمّد زيد بگرگان و ماهى چند آنجا بماند تا سنهء ثلث و سبعين و مأتين بآمل آمد و سنّت فرزند خويش زيد بن محمّد زيد فرمود و بولايت عهد پديد آورد و بر منابر و دراهم نام او با نام خويش ملحق گردانيد ، چون رافع بخراسان رسيد فتنه‌ها نشسته بود خلافى كه ميان پسران نوح ، نصر و اسمعيل ، بود بموافقت انجاميد و رافع را در سالهاى گذشته با اهل خوارزم مصافها رفته بود ، ديگر
هامش
( 1 ) - از ابيات عبد اللّه بن محمد بن عيينه رجوع كنيد بشرح تاريخ يمينى ج 2 ص 417 و جهانگشاى جوينى ج 2 ص 57 و حاشيهء آن
تاريخ طبرستان ( فارسى ) — صفحة 252 | عباس إقبال آشتياني / اقبال آشتيانى / محمد بن حسن بن اسفنديار كاتب