شمس المعالى قابوس بجمله ولايت حاكم شريعت او بود و مفتى و صاحب تصنيف ، و حكايات قضاء او بسيار است يكى آنكه « 1 » وقتى بمجلس الحكم او مردى بر يكى دعوى صد دينار زر كرد ، مدّعى عليه انكار فرمود گفت البتّه خبر ندارم ، از مدّعى گواه طلبيد گفت گواه ندارم ، فرمود خصم را سوگند دهند ، مرد روى بر زمين نهاد كه قاضى مسلمانان او را سوگند ندهد كه بدروغ بخورد و مال من ببرد ، گفت اى مرد شريعت اينست و من بخلاف شرع شروع نكنم ، مرد ديگر باره به روى افتاد و خاك بر سر ميريخت و صفت حال و درويشى و قلّث بسيار نمود ، او را و حاضران را بخشايش آمد . مرد را گفت به جهت من حكايت كن كه او را ، دين چگونه دادى ، گفت اى قاضى مسلمانان بيست سال است تا ميان ما دوستى و مخالصت است و برادرى و شفقت و محبّت تمام ، اين مرد بر كنيزكى عاشق شد هرلحظه چنان كه رسم شيفتگان باشد سر انبان راز و نهان پيش من گشادى و بندى از بس تضرّع بر دل من نهادى ، روزى به زير درختى نشسته از گريهء او گره زر بگشودم و پيش او نهاده گفتم اى برادر مرا در همه جهان مايه و پيرايه اينست اگر قادر هستى كه بدين محقّر كنيزك بخرى و ماهى دوبدارى ، چون بازار سوداى تو فتور و كسادى يابد باز بفروشى و همين محقّر به من رسانى ، برگير و مرا رنج دل ميفزاى . چون زر بديد و سخن بشنيد در پاى من افتاد و گفت صد دينار ديگر من دارم برهم نهم و چنين كنم ، امروز يك سال شد تا كنيزك بخريد و از من باز بريد ، هرچه ميگويم كنيزك به فروش دلش نميدهد و وجوه زر من نمىسازد . قاضى گفت توانى رفت و آن درخت را كه شما بسايهء آن نشسته بوديد پيش من آورد ، گفت قاضى القضاة داند كه :
درخت اگر متحرّك بدى ز جاى بجاى * نه جور ارّه كشيدى و نه عناء تبر « 2 »
گفت اين مهر من پيش درخت برو عرض كن ، مرد از فرمان او چاره نديد بر راه ايستاد و قاضى بفصل ديگر خصومات مشغول شد ، بعد از مدّتى التفاتى بدين مدّعى عليه كرد و گفت خصم تو اين ساعت بنزديك آن درخت رسيده باشد ؟ گفت نه هنوز نرسيده باشد ، قاضى ديگر باره بمصالح احكام پرداخت چون ساعات برآمد مرد رسيد و پيش قاضى نوحه آغازيد كه درخت را درجت نطق نيست ، گفت تو غلط ميگويى گواهى درخت
هامش
( 1 ) - اين حكايت را ساير نسخ در سه چهار سطر خلاصه كردهاند
( 2 ) - اين بيت از انورى است