ز دست ناخوشى آنكس رهاندم كان دم * بدست من مى صافىّ خوشگوار دهد
حسام دولت و دين آنكه در مقام نبرد * قرار ملك بشمشير بيقرار دهد
ستوده خسرو عالم كه خاك درگه او * سپهر سر زده را تاج افتخار دهد
سپهر خرقه دراندازد از طرب چو بحرب * زبان خنجر او شرح كارزار دهد
اياشهى كه يمينت بگاه بخشش وجود * بكان و دريا سرمايهء يسار دهد
حمايت تو شب تيره را اگر خواهد * ز زخم خنجر خورشيد زينهار دهد
بخفت بخت حسودت چنان كه پندارى * زمانه روز و شبش كوك و كو كنار دهد
سرير ملك عطا كرد كردگار ترا * بجاى خويش بود هرچه كردگار دهد
در آن زمان كه بد انديش روز كورت را * قضا بميل سنان اغبر غبار دهد
سپاه بىعددت بيم آن بود آن روز * كه هفت قلعهء افلاك را حصار دهد
عروس ملك كسى در كنار گيرد تنگ * كه بوسه بر لب شمشير آبدار دهد
ز صد دلير يكى باشد آنكه توفيقش * حسام قاطع و بازوى كامكار دهد
اگر پناه امل منهدم شود يزدان * ز حفظ خويش ترا حصن استوار دهد
عدوت مثل تو آنگه شود كه خنجر بيد * بروز معركه آثار ذوالفقار دهد
هميشه تا كه مر اين چرخ بد معامله را * براى دار فنا مهلت مدار دهد
تو پايدار بمان زانكه جاى آن دارى * كه كردگار ترا عمر پايدار دهد
مدّتى كه ملازم بود چون شهنشاه اردشير در حقّ او احسان بسيار و انعام بيشمار فرمود اجازت خواسته به خدمت اتابك قزل ارسلان بن اتابك ايلد گز پيوست ، بوقتى كه آذربايجان و عراق او را بود قصيدهء بگفت و اين بيت در آن قصيده انشاء كرد :
شايد كه بعد خدمت سى سال در عراق * نانم هنوز خسرو مازندران دهد ؟
خدمتكاران درگاه اردشير روز عرض اين قصيده ببارگاه قزل ارسلان حاضر بودند پيش شاه نسخهء اين قصيده و بيت فرستادند ، بفرمود تا براى ظهير اسب با ساخت و طوق و كلاه مرصّع و قبا و صد دينار گسيل كردند .