تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ پانصد ساله خوزستان ( فارسى ) — صفحة 75

مساهمون:

ص٧٥
سيد منصور كه شايد تا اين هنگام ميان آل فضول بسر مىبرده « 1 » به اصفهان به دربار شاه صفى رفت و شاه او را نواخته و والىگرى عربستان را بنام او كرده روانه هويزه گردانيد . گويا به جهت خويشاوندى كه سيد محمد خان با امام قلى خان پيدا كرده بود شاه صفى نابودى او را مىخواست به‌هرحال چون منصور به هويزه رسيد سيد محمد خان را گرفته كور ساخت و خويشتن به واليگرى پرداخت . نه سال ديگر سيد منصور حكمرانى داشت تا در سال 1053 كه نوبت پادشاهى ايران به شاه عباس دوم رسيده بود ميانه او و پسرش سيد بركه كشاكش و زدوخورد برخاست و شاه براى جلوگيرى از آن كشاكش منصور را به اصفهان خواسته و او را به مشهد به فرستاد و والىگرى را به پسر او سيد بركه داد . « 2 »

سيد بركه

سيد على مىنويسد او مرد بسيار دلير و در سوارى بس ورزيده بود چنان كه به هنگام دويدن دو اسب از دوش يكى به دوش ديگرى مىجست ولى چون به حكمرانى رسيد به كام‌گذارى پرداخته پرواى سامان كارها را نداشت و در زمان او گزند و آزار فراوان به مردم رسيد گويا در نتيجه اين حال بود كه در سال 1060 شاه او را برداشته سيد على خان چنين مىنويسد كه سياوش خان نامى از جانب شاه به رامهرمز آمده نامه‌اى به سيد بركه نوشته او را نزد خود طلبيد بدين
هامش
( 1 ) . سيد على ياد فرستادن او به مازندران مىكند ولى چون عبارت‌هاى او پراكنده و پريشان است دانسته نيست كه كى اين كار روى داده . ( 2 ) . مسوده‌هاى جواهرى - كتاب سيد على .