تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ پانصد ساله خوزستان ( فارسى ) — صفحة 108

مساهمون:

ص١٠٨
پس از آن هم چون افغان‌ها به كنار اصفهان رسيده شهر را محاصره نمودند سيد محمد خان كه شاه رشته اختيار همگى لشكر را به دو سپرده بود از هيچگونه كارشكنى و رخنه‌گرى دريغ نمىكرد و هر هنگام كه اندك پيشرفتى در كار ايرانيان مىديد با نيرنگ و فريب جلوگيرى از آن پيشرفت مىنمود شگفت اين بود كه آواز كارشكنى و خيانتكارى او بر زبان‌ها افتاده و همگى پى برده بودند با اين همه شاه ساده‌لوح را روز بروز اعتماد بر وى بيشتر مىگرديد . تو گويى شاه گله‌دار و خان هويزه دلال بود و هر دو مىكوشيدند كه مردم تيره‌بخت ايران را گله‌وار به قصابان خونخوار افغان بفروشند . يكى ديگر از خيانتهاى بزرگ والى هويزه آن بود كه چون محاصره اصفهان به درازا كشيد و افغانان نتوانستند به آسانى آن را بدست بياورند و ايشان را ترس فراگرفته بدان سر شدند كه به ميانجىگرى ارمنيان جلفا صلح بخواهند والى پيغام به آنان فرستاد كه من نيز سنى و از شما مىباشم به زودى مقصود بدست خواهد آمد و اصفهان فتح خواهد شد ترس و بيم به خود راه ندهيد . و چون در شهر كار خوراك به سختى رسيده راه اميد از هر سوى به روى مردم بسته شد شاه بدبخت والى هويزه را براى انجام صلح پيش افغانان فرستاد . سياح اروپايى مىنويسد او با افغانان طرح دوستى ريخته هرگز كوششى براى صلح نكرد . كوتاه‌سخن ؛ والى هويزه آنچه رخنه‌گرى بود دريغ نكرد و بدانسان كه مىدانيم پايتخت ايران بدست محمود افغان و پيروان خونخوار او افتاد و شد آنچه كه از نوشتن آن در اينجا بىنيازيم . ولى والى از آن همه سياهكارىهاى خود جز سياه‌رويى و بدنامى سودى نبرد . سياح